1   2   3   4      >
 + نوشته های من و ریحانه

دلهای تنگ،نفس های خسته از دویدن،چشمهای خسته از به زمین دوخته شدن


ما را پای سفر نیست


ریشه در زندان زمین و شاخه به امید پرواز در آسمان


اما پری برای گشودن نداریم


ما خسته راهیم


طوفان که آمد راه را پوشاند


حالا رفتن از کدام سمت آغاز می شود؟


تمام عمر چرخیدم به سمتی که سمتی نیست


راهنما کجاست؟


مرا پای رفتن نیست و توان ماندن هم


تاب ندارم این همه دوری را،از سویی که سمتی داشت روزی!


آغاز کردم از همان سو،به امید پایان


خیلی زود خیلی دیر


خیلی دور خیلی نزدیک


و من تمام عمر چرخیدم به سمتی که سمتی نیست


مرا پای رفتن نیست و توان ماندن هم


من منتظرم یک عمر


چشمانم را سویی برای دیدن نمانده است،و دلم امیدی برای ماندن


من خسته جنگم


خسته از جنگی دائم،از زخمی قدیمی،جنگی بی پایان،مرهمی دست نیافتنی


و دردی که هیچ دوست ندارمش


مشت های محکم و چینی تنهایی من که ترک خورده


امروز بیشتر از همیشه


و خاطره هر ترک هنوز هم دلم را می لرزاند


و دلم می لرزد


هر روز، هر شب


و من سوال می کنم:


کجاست قاصد خوشرنگ ازادی


 هر شب می پرسم


 پرسشی بی پایان


و جوابی که نخواهد آمد


و چشم هایی منتظر


چشم هایی بی سو


 ونمناک


مشتهای محکم و باز چینی نازک تنهایی من لرزان است


 و دلم لرزانتر و صدایی که دگر می گیرد


از پس پرده اشک


و خاطره هر ترک هنوز هم دلم را می لرزاند


من خسته مرور خاطره ام


خاطره عزیز پرواز


همچنان دور و دست نیافتنی ست


هر چند دور اما شیرین


می خواهم بمانم


می خواهم بمانی


اما زمان را جایی برای رحم نیست


و چقدر ما مستحق رحم


یک لحظه مکث


یک لحظه رحم


و تکرار لحظه های بی تکرار


حیف،که زمان را جایی برای رحم نیست


و زمین را چاره ای جز بودن ما


مرا ببخش


که هستم وقتی نباید


و نیستم وقتی که باید


کاش برایت بودم و کاش تر بودی برایم


تو نیستی


 و باز هم من تمام عمر تنها مسافرم


 در راه مانده ی خسته


و بازهم تنها


بی تو،بی نگاهت


و باز هم تنها


و باز هم تنها


دل بستگی تمام جوانیم


تمام شوق آینده ام


می دانی؟


من باز هم تنهایم


و شب را با تمام تنهایی نفس می کشم و روز را با تمام تنهایی طی می کنم


سیاه دروغ


سرخ کتمان


من تنهایم با تمام دروغها و کتمانه ها


می دانی


من مجبورم


من تنهایم


و سحر برایم آرزویی ست


دور، دیر، نیامدنی


همان قدرنیامدنی که تو


مرا ببخش


که هستم وقتی نباید و نیستم وقتی باید


کاش برایت بودم و کاش تر بودی برای من


تو نیستی


و باز هم من تمام عمر تنها مسافرم


و سفر دورغی است که من برای دوری برگزیده ام به جای نام


من گمشده ام


در چزیره ای که برایم ساخته


در جزیره سرگردانی


در جزیره دروغ


من گم شدم


اگر یک بار صدایم کنی تنها یکبار تو را خواهم یافت


و شتابان سحر را برایت هدیه می آورم


 اما اگر صدایم کنی


تنها یکبار


ترسی عمیق از فراموشی


من می ترسم


بیم من فراموشی ست


من سالهاست که بیدارم


از بیم فراموشی


شاید فراموش شدم


تمام زندگیم در یکبار شنیدن صدای توست


می می ترسم از فراموشی


صدایم کن


صدایم کن که این بال سوخته امیدی برای رویش بیاید


 و این شب سیاه بترسد


و دامن از زمین بکشد


صدایم کن


این بار ققنوس را زایشی دوباره نیست از پس سوختن


صدایم کن که خواهم سوخت


عمر هزاران ساله را پایانی نیست


صدایم کن


که این خاکستر سنگین تر از آن است که من از آوار آن سربرارم


من سالهاست که بیدارم


از بیم فراموشی


 


| نوشته شده توسط مجنون در جمعه 24/12/1386 و ساعت 2:47 صبح | دلبرکم چیزی بگو به من که گرم هق هقم()
 + شهاب الدین سهروردی!

هنوزم مستم! کتاب خواندم! هدیه ام داده بود!
گفت وقتی کتاب را خوانده، بعدش کلی فکر کرده! تا 200 صفحه اول داشتم فکر می کردم نه بابا آدم نباید تحت تاثیر قرار بگیره! ولی بعدش نظرم عوض شد!
من خیلی نه از مباحث دینی سرم میشه و نه حکمت و فلسفه و .... ولی این یکی خیلی عمیق به این چیزا نپرداخته بود!
من نمی دونم گرفتار چیه این کتاب شدم!‏ولی از مرداد تا حالا تو هیچ کتابی گیر نکرده بودم!
اون قدر گیجم که وقتی با یکی از دوستانم حرف می زدم همه آدمها و اسامی رو قاطی کردم!
زندگی برای او .... نمی دانم حس بد بینی ام نمی خواهد بگذارد همه اش را باور کنم ولی چیزکش که درست است! حتی اگر نرسد به چیزها!
سهروردی عالمی شافعی که معتقد به لزوم ادامه ارتباط انسان با خدا پس از پیامبر خاتم است! ولی آشکارا فاطمیان را انکار می کند! و در پایان به جرم عدم قبول ختمیت و احتمال ایجاد فرقه ای جدید مانند فاطمیان به مرگ محکوم می شود!‏
و نشستن او در برابر طلوع خورشید و حس اعتلا در برابر نور! و یادآوری آن آیتم طلوع خورشید! شیرینی جذابی داشت و یادآوری خاطراتی شیرین!‏
و باز سردرگمی در برابر این همه گذر از دنیا! و عشقی که بیشتر رویایی می نماید تا واقعی! و ارتباطاتی که کمتر بشر امروز آن را واقعی میداند! و کرامت!
و بیشتر حیرت از ناشناخته ماندن این همه شگفتی!
دوستی می گفت شما که خیلی با لباس ژنده و موی ژولیده رابطه ات خوب نیست! به طعنه می گفت یا مزاح یادم نیست ولی با همین چیزهایش کنار نیامدم ولی تحریک شدم که تحقیق کنم درباره شخصیت و سیر و عقایدش!


| نوشته شده توسط مجنون در جمعه 10/12/1386 و ساعت 10:35 عصر | دلبرکم چیزی بگو به من که گرم هق هقم()
 + secret garden

این قدر با کلمات بازی نکن!
باورت نمی شود من هم دلم می گیرد! نه کودکانه که خیلی هم بزرگ! من هم دل تنگ می شوم. خسته از اینکه حالا حالاست.
من هم وسوسه کودکی دارم ولی نه وسوسه بازگشت. باور نکنی هم چیزی عوض نمی شود.
حرف زدن فایده ای ندارد. می دانم باید بخوابم و صبح که بیدار می شوم همان احمق لبخند به لبی باشم که شکلات به مریضش کادو می دهد و برایش با دستکش بادکنک درست می کند و سر ظهر دیگر نای حرف زدن هم ندارد آن قدر که با این بچه هایی که نمی فهمند دارند به طرف بدبختی خیز برمی دارند، کل کل کرده.
باورت نمی شود به مضحک بودن حس فردای آنها می خندم! در میان همین گریه ها!
هر چقدر هم که تو بگویی ناب هستند! خودشان و حسشان ولی برای من مضحک است.
دیالوگ به همین سادگی را انگار می شنوم: تو خوبی؟ قرصهاتو خوردی؟
                                                   آره! قرصهامو خوردم.
من هم خوردم! هر مزخرفی را که زندگی به خوردم داده خورده ام! همین!فقط نمی دانم کدام صفحه قرآن باز خواهد شد! سفید!


| نوشته شده توسط مجنون در جمعه 26/11/1386 و ساعت 11:13 عصر | دلبرکم چیزی بگو به من که گرم هق هقم()
 + تیر

تیر؛ من که هنوز حاجی نشده بودم که به دنبال قربانی آمدی!
آخر پدر که پاک ترین بابای دنیاست، طاقت ندارد. داغ علی اکبر کمرش را خم کرده!
تیر، حالا عمه هم که تاب نیاورد، چه کسی مادر را دلداری دهد؟
ولی چه خوب شد که آمدی، تیر؛ تحمل تشنگی دیدار عمو را توان نداشتم!  صدای یا جداه عمه امانم را می برید. دل نیلی شدن صورت خواهر را نداشتم. نمی آمدی هم کاسه صبرم در خرابه شام لبریز می شد.
تیر چه خوب شد که آمدی! دلم آغوش قاسم را هوس کرده بود! ولی تیر، دلم برای لالایی های مادر تنگ خواهد شد.تیر!


| نوشته شده توسط مجنون در پنجشنبه 4/11/1386 و ساعت 2:7 عصر | دلبرکم چیزی بگو به من که گرم هق هقم()
 + آقا

آقای ندیده ام!
دیدن قتله گاه خیلی سخته! دیدن تیر بزرگ تر از حنجر سخته! دیدن خیمه های سوخته و معجرای افتاده سخته! دیدن بی تابی امام زمانه، دستهای بریده، بیرقای زمین افتاده و بچه های آواره تلخه! ولی توصیف همه اینها یه جمله بود: ما رایت الا جمیلا!
آقا، حالا هم ندیدن شما  خیلی سخته! ولی اجازه بدین ما هم بگیم: بجز زیبایی چیزی نمی بینیم!
آقای ندیده ام! منتظُر روزگار؛ منتظریم تا بیای و زیبایی های کربلا رو برامون معنی کنی.


| نوشته شده توسط مجنون در پنجشنبه 4/11/1386 و ساعت 2:7 عصر | دلبرکم چیزی بگو به من که گرم هق هقم()
 + آقای ندیده ام

آقای ندیده ام!
دخترک می دونست هوای دنیا همیشه بارونیه! حالا این بارون، بارون تیر باشه، یا سنگ! یا اشک! یا عشق!
دخترک دید که خورشید حافظه ی تابشو روی سنگا حک می کرد و سنگا داغ عشقو کف پاهای اون جاودانه می کردن!
دخترک دید که انگشتها از صورتش کشیده تر بودن!
دخترک می دونست که حلقه وصلش به عشق، از گوشش شروع میشه!
و دخترک، آخر سفر به پدر رسید! چون آخر هر عشقبازی ای وصاله!
آقای ندیده ام! یعنی ما هم آخر سفر، بعد همه ی سختیا به شما می رسیم؟ مگه نه اینکه آخر هر عشقبازی ای وصاله؟!



| نوشته شده توسط مجنون در پنجشنبه 4/11/1386 و ساعت 2:5 عصر | دلبرکم چیزی بگو به من که گرم هق هقم()
 + آقا


آقای ندیده ام!
می گن خدا هر کسی رو یه بار تو زندگیش به مصیبت کربلا آزمایش می کنه.
ولی ، آقای من! حاا که کاروان به مقصد رسیده کی ما جامونده ها رو به مهمونی لاله ها می بره و برامون از پرپرشدن پروانه ها حرف می زنه؟
کی برامون از ظهر آتیش و عطش می گه؟ کی از عشق پدر و پسر، نمازهای تشنه و وداع های غریبونه می گه؟
آقای ندیده ام! دستمونو بگیر که جز تو، کسی نیست که راه ما رو از کربلا عبور بده! از اشکهای عاشورایی ، از قامت قیامت عباس، از خیمه های سوخته، از دستهای کوچک زخمی و صورت های سیلی خورده!
آه از چشمهای رقیه!


 


| نوشته شده توسط مجنون در پنجشنبه 4/11/1386 و ساعت 2:5 عصر | دلبرکم چیزی بگو به من که گرم هق هقم()
 + یا ابالفضل
گفتم : نام آور باشد. گفتند تویی. نامت در تمام تاریخ جاودانه خواهد ماند.
گفتم : وفادار باشد. گفتند تویی.آن قدر که نامت و تنها نامت، لرزه می انداخت بر دل همگان.
آقای من! گمت کرده بودم.در کلمات همه کتابها، در ابیات تمام شعرها، در زندگی. گفتند تویی؛ تمام آنچه دنبالش می گشتم.تو! عباس! پسر علی بن ابیطالب(ع)!
تو یک نفر نبودی! تو یک اتفاق بودی! یک اسطوره! حادثه ای بزرگ! آیه ای از سوی خدا برای درهم شکستن تمام آنچه انسانها بدان فخر می فروختند.
تو آمده بودی تا ادب را برای تمام فرزندان آدم (ع) دوباره معنا کنی و شجاعت را! 
تو آمده بودی تا ذهن فرسوده تاریخ ، تکانی بخورد و خداوند باز در برابر فرشتگانش بر خود ببالد.
تو آمده بودی تنها برای خدا تا اعتبارت بهانه ای باشد برای دوای دردهای بندگانش!
تو آمده بودی تا ما امان یابیم زیر سایه ی علمت!
تو را آفرید تا مستجار زنده باشد و فقط در مسجد الحرام نماند.
آفرید تا به عرشیان هم نشان دهد که فداکاری در آفریده اش کمال می یابد و اقتدار و عشق! عشق! عشق!
چه واژه ی دشواری. ولی نه برای تو! حتی در باران متواتر پولاد و تیر و شمشیر!
یا عباس! تو آمدی تا عشق و عطش، خود را  به شط بزنند.و فرشتگان بار دیگر انسان را سجده کنند. در آن هنگام که آب در حسرت بوسه لبانت دوباره به آب رسید.
تو آن راز رشیدی
                    که روزی فرات  
                                        برلبت آورد
                                                          و در کنار درک تو
                                                                                   کوه از کمرشکست *
   * شعر از مرحوم سید حسن حسینی



| نوشته شده توسط مجنون در جمعه 28/10/1386 و ساعت 11:55 عصر | دلبرکم چیزی بگو به من که گرم هق هقم()
 + یا حسین

سلام! سلام بر ابا عبدالله الحسین! سلام بر زاده علی مرتضی، وصی پیامبر و فاطمه زهرا ، ام ابیها، بهانه خلقت!
سلام بر وارث نبی خدا، محمد مصطفی! برترین آفریده پروردگار!


سلام بر کشته اشکها! سلام بر لب تشنه دشت کربلا! سلام بر پنجمین معصوم خامس آل عبا!
سلام بر تو؛ حسین. سلام بر تویی که عزادارت شده ام مثل هر سال.دهه اول محرم.
یا حسین! غربت تو را خوب فهمیده ام به واسطه محرم و سیاهپوشت شده ام به واسطه عاشورا.
باورهایم را مرور می کنم، که تو ، امام مظلوم شیعیان در کربلا به شهادت رسیده ای. تو و 72 تن از یارانت.نقل کرده اند در هر مصیبتی ذکر غم تو باشد یا حسین.که بزرگترین درد شیعه است. نه .بزرگترین درد بشریت است از ابتدای خلقت تا ابدالدهر عالم.
تو را من از کربلا می شناسم. از محرم .از عطش.از آتش. و شاید هم کمی از آن زمان که بر دوش پیامبر می نشستی و مدینه را از آن بالا نگاه می کردی.
تو را من از یاد دادن وضو به آن پیرمرد در مسجد می شناسم. و آن مسابقه ای که با برادرت حسن (ع) گذاشتید تا او بفهمد که وضو گرفتنش غلط است.  تو را از سجده های طولانی پیامبر می شناسم که پشتش می نشستید و نمی گذاشتید بلند شود. تو را از آن سه روز روزه ای که گرفتید و یتیم و مسکین و اسیر را سیر کردید می شناسم.
اما یا حسین، جز کودکی و شهادتت تو را در هیچ جایی جستجو نکرده ام.
شاید بدانم چه طور شهید شده ای ولی نمی دانم چطور زیستی و هر شب زمزمه می کنم، سینه می زنم و ناله می کنم و می گویم عشق به تو نجاتم خواهد داد. اما بجز این دهه در کجای لحظه های من حضور داری؟
آن موقعی که درس می خوانم یاد تو هستم؟ یا آن موقعی که کار چندین نفر را باید راه بیندازم.اصلا می دانم چطور زیسته ای که بخواهم در آن راه قدم بردارم؟
یا حسین، این شبها دلم برای مظلومیتت می گیرد. مظلومی ، حتی در میان ما!
یعنی من دروغ می گویم که بی تو، توان زندگی ندارم؟ یا عشق برای این ادعایم کافیست و عمل دیگر لازم نیست؟
یا حسین! کمیت این شیعه ات لنگ می زند، عشق , دارد؛ هر چند کفایت نکند بزرگی تو را ولی علم و عمل، اندک هم ندارد. کاش برکت این شبها برایم توفیق بیاورد برای کسب علم و عمل به آن!
یا حسین! بصیرت را برایمان اجر بنویس که کلید باشد در پشت دروازه های جاودان سعادت!



| نوشته شده توسط مجنون در جمعه 28/10/1386 و ساعت 11:54 عصر | دلبرکم چیزی بگو به من که گرم هق هقم()
 + خاطره های قدیم!

چشم جبریل امین مبهوت بود                
غرق ماتم عالم لاهوت بود

با غلاف تیغ بازویی شکست
شمر روی سینه مولا نشست
روی مه را جوهر نیلی زدند
دختری را کربلا سیلی زدند
درب بیت وحی را افروختند
خیمه اهل حرم را سوختند
میخ در پهلوی محسن را درید
تیر شد بر حنجر اصغر رسید
تیغ را قنفذ در عالم تاب داد
دست عباس علی در شط فتاد

اصولا تلویزیون نمی بینم! امروز روشنش کردم ببینم اذان داده اند یا نه که دیدم برنامه ای دارد پخش می شود به نام آستانه! از شبکه یک! از قرار برای نوجوانان!‏(زمان ما نیم رخ اجراشد: توسط امیرحسین مدرس و حسین رفیعی و پیش دانشگاهی که بودیم فرزاد حسنی) پسرک خداحافظی کرد و تیتراژ پخش شد.دکور جذاب برنامه نگهم داشت تا تیتراژ را هم ببینم و اسامی آشنایی از دوستان رادیو جوانی را دیدم: آقایان مهدی استاد احمد و حسن صنوبری و خانمها طیبه شیخ زاده و نسیم رفیعی  یهو یاد هفت ترانه و شبهای فیروزه ای افتادم و یک صبح یک سلام و نمی دانم چرا یاد آنروز که بعد از حدود 8 سال معلم انشای اول راهنمایی را در راهروهای استودیوهای تولید دیدم!‏اول نشناخت!‏بعدش که شناخت گفت تو اینجا چیکار می کنی! انگار جوابم توی جیبم بود:‏همون کاری که شما می کنین! (نویسنده ی برنامه کودک و نوجوان شبکه یک است)
خانوم خلیلی برای من یادآور نوشتن یادداشت روزانه است! آن موقع ها به چشم تکلیف نگاهش می کردیم و بدمان می امد ولی بعدا -همان طور که خودش می گفت-  نردبان شد برای نوشتن! امروز جایش را به وبلاگ نویسی داده!
خاطره است دیگر! یهو آدم را زمین می زند از شدت هجوم!

نوه دکتر شهیدی هم کلاس ما بود! از اول راهنمایی تا آخر پیش دانشگاهی! یادش بخیر یک بار که آقای دکتر آمدند مدرسه برای سخنرانی موقع رفتن کفششان را ناظممان جفت کرد تا بپوشند. ناراحت شدند و برآشفتند که اگر این کار را باز بکنید دیگر اینجا نمی آیم!
تلویزیون نمی بینم ولی اگر به کلاس های درس اخلاق حاج آقا مجتهدی می رسیدم حتما می نشستم پایش!‏فرق داشت! با همه چیز! با همه کس‏!‏هنوز یادم هست: گفتند : انسان  متقی باید با خلق خدا مثل خدا رفتار کند. نه اینکه هر کسی بهش خوبی کرد به او خوبی کند!  گفتند جفا نکنید یعنی هر کاری که از دستتان برای کسی بر می آید انجام دهید! نه اینکه فقط بدی نکنید!


| نوشته شده توسط مجنون در دوشنبه 24/10/1386 و ساعت 5:41 عصر | دلبرکم چیزی بگو به من که گرم هق هقم()
 + درست کمی قبل از شروع عشقبازی!

برایت زمین را غبارروبی کردم نیامدی!
از آسمان باران خواستم .ابر بارید.نیامدی!
روز خورشید را پیش کش کرد.نیامدی!
شب ، ماه ، سر سفره گذاشت. نیامدی!
ستاره ها تک به تک درخشیدند و هلهله راه انداختند. نیامدی!
خوب من ! تا کی ؟ مگر نگفتند مهربانتر از مادری، استوارتر از پدر، نزدیک تر از برادر و انیس تر از دوست!
آرام جان، تا کی گوشه چشمانم نم ناک غربت ندیدنت باشد؟
آرامش قدیمی! من فقط یک نگاه می خواهم از آسمان طوفانی نگاهت! مهمانم می کنی؟


| نوشته شده توسط مجنون در سه‏شنبه 18/10/1386 و ساعت 5:53 عصر | دلبرکم چیزی بگو به من که گرم هق هقم()
 + غدیر و علی و آقا!

آقای ندیده ام! راسته که می گن تاریخ تکرار می شه! حتی اگه مردم اون موقغ حضرت علی رو دیدن و ما شما رو نمیبینیم!
اون موقع هم علی 40 تا سرباز نداشت تا برای برقراری عدل قیام کنه و شما هم الان 313 یار ندارین تا ظهور کنین.
علی علم داشت به همه مصیبت هایی که بعد غدبر پیش اومد و شما هم همه سختیا و رنجایی رو که ما داریم می بینین!
علی سکوت کرد و گوشه نشین چون مردم خواستن و شما هم ظهور نمی کنین چون مردم باید شما رو از خدا رو بخوان!
علی معنای عدالت بود و شما عدالت وعده داده شده اید که خدا خودش هم منتظر اوست.
آقای ندیده ام! تاریخ تکرار میشه! ولی حتی اگه هزار بار هم تکرار بشه، ظهور یک باره  و بی شک نزدیک!


| نوشته شده توسط مجنون در شنبه 8/10/1386 و ساعت 2:0 صبح | دلبرکم چیزی بگو به من که گرم هق هقم()
 + مُنی

این روزها در حال گذرم از خودش به خودم!
دنیایم فرق کرده خیلی! خاله مصی می گه خوب حالی داری ! ولی راستش من ورژن جدیدی شده ام از آدمی که به هیچ کدام از گروههایی که تعریف می شوند نمی خورد! به قول جوونی آزاد از همه نسلها بیرون شده!
صدای آدمها این روزها خیلی موثر شده! و شعر و شعر و شعر!
و بغض که گاه می ماند و گاه بی هوا می شکند! حتی نمی فهمد اینجا کلاس بیولوژی دهان و دندان است یا لابراتوار!
هوایی شده ام!
زیاد!
زینب در حرم صاحب سلام است! خوشابحالش!
خاطره! سلام!

در حوالی غروب عرفه ای که گذشت بی آنکه.....// با صدای وحید جلیل وند و اشعار مرحوم سپهر! //و صدای محمد صالح علا که مهمان شده! و کتاب بینایی// و قلم! و قرص هایی که با زمستان زود زود تمام می شوند! و قلبی که زمستان به مزاقش خوش نیامده!

آقای ندیده ام!
من شهادت می دم که تو هر روز ، هر لحظه، نگاهم می کنی و من هر روز دلت رو می لرزونم با کارام.
ولی امشب فرق کردم! به حرمت عرفه پاک شدم! به لطف بخشش بی گناه!
آقای ندیده ام! دستمو بگیر، تا دیگه توی این دریای سیاه دست و پا نزنم! من می خوام مسافر نور بشم! دانش آموز پرواز!
معلم همیشه روزگار انتظار! این بار هم به من ارفاق می کنی تا دستم به ماه برسه؟!!!


| نوشته شده توسط مجنون در پنجشنبه 29/9/1386 و ساعت 7:24 عصر | دلبرکم چیزی بگو به من که گرم هق هقم()
 + حالی که نیست را حواله کنید!

 


 


                   


| نوشته شده توسط مجنون در شنبه 24/9/1386 و ساعت 12:15 صبح | دلبرکم چیزی بگو به من که گرم هق هقم()
 + روز ما !

میثم فکری در برنامه هفته پیش جوونی آزاد از شنوندگانش خواست بیانیه ای برای روز دانشجو بدهند!


این هم بیانیه:


دانشگاه مبدا همه تحولات است. امام خمینی (ره)
این جمله را دوباره بخوان.بار دیگر بلند بخوان.
تو هم مثل من، من هم مثل تو.چند صباحی از عمر تیزپایمان در هوای همین مبدا تحول سپری شد و در هوایش دم فرو بردیم و نفس برآوردیم.ولی بیا درست نگاه کنیم.متحول شده ایم حتما! اما به کدامین سو؟ با کدامین جریان؟ و شاید در جهت کدام باد؟
خودت هم می دانی که آن پیر دیر دم از کدام تحول می زد.
ما وارث این کشوریم.من و تو.قشر دانشجوی امروز و فرهیخته ی فردای کشوری که به گمانم باید مهد تحولات مهدوی باشد.یعنی باید بشود! و من و تو دراین میان... نتیجه گیری اش با تو و با من!
باید ایستاد.استوار و شکیبا؛با عزمی راسخ؛ فارغ از وابستگی؛از زنجیر.
دل نهاده در حصن حصین یقین و ولایت و ... آگاه!
آگاه از زمان و مکان که در زمانه ی پر فتنه پیشرفت و حرکت، حصول علم زمان و مکان سخت اما وظیفه ای ایست بس گران!
ولی یادت باشد من و تو در آغاز ایستاده ایم رو به فردا.پس بی ذره ای ترس پیش باید رفت و بر زمین و زمان تاخت تا فردا در برابر عهد دیروز شرمسار آن یگانه نباشیم.
اللهم ارنی الطلعه الرشیده و الغره الحمیده واکحل ناظری به نظره منی علیه و عجل فرجه.


| نوشته شده توسط مجنون در شنبه 17/9/1386 و ساعت 9:2 صبح | دلبرکم چیزی بگو به من که گرم هق هقم()
 + اندر احوالات کافه اندیشه!

اهالی و شنوندگان رادیویی موسوم به جوان، شخصیتی به نام دیدبان قرار شبانه را خوب به یاد می آورند. و وبلاگی به نام کافه اندیشه!
حتی من که خیلی دیر به شنوندگان قرار شبانه پیوستم هنوز یادم هست که سردبیر این برنامه منتقد بود و ریزبین! ولی مودب!
آشناییم با آقای یامین پور به شدت محدود بود! به یکی دو ایمیل و همان برنامه قرار شبانه محدود می شد!
ولی همان سه صفت پررنگ تر بود!
هر چند با برخی از نوشته های او کاملن موافق نبودم ولی یادم نمی آید که توهین میدیدم در صفحه ای به نام کافه اندیشه!
اما مدتی ست که این وبلاگ که پل ارتباطی بود بین سردبیر و شنوندگان قرار شبانه واگذار شده!


و من هر بار با خواندن مطالب آن حتی مجبور می شوم استغفار کنم! متاسفانه در پستهای این وبلاگ مدتی ست که توهین (نه انتقاد) موج می زند!
نه صدای من که صدای دوستان دیگری مثل آقای جواد زاده و ... هم درآمده!

به گمانم حالا فقط نمرود نیست که خود را رقیب خدا می داند! خیلی از ماها عادت کرده ایم که همپای خدا حکم بدهیم!
به گمانم ذکر برتری یک شخصیت می تواند به گونه ای باشد که به سایرین توهین نشود!
این که ما آخر هر نوشته ای نتیجه بگیریم آهای تو که قیافه ات مثل من نیست و مثل من فکر نمی کنی! آهای مدیر محترمی (کاش می نوشت محترم) که من از سیاستهایت خوشم نمی آید، تو حتما می روی جهنم! تو از بیت المال می خوری! و ال و بل! به نظرم یه کم از اعتماد به نفس کاذب آب می خورد!
دوست عزیز! یادم هست پای درس بزرگی بودیم که گفت: تقوا نمی گذارد انسان توهین کند! به گمانم دغدغه ی شما کسب تقوا باشد!حالا....
راستی لحظه ای فکر کرده ایم که ما هرگز حق قضاوت از روی ظاهر را نداریم! همان قیافه ی عجیب، همان لحن متفاوت از انواع مرسوم، همان فرقهای فیلمنامه جدید شاید از همه ما پیش افتد در ارائه ی آنچه ارزش است! کلیشه بد دردیست!
چرا همیشه با یک خط کش ترک خورده همه چیز را اندازه می گیریم!؟

فقط از خدای خودم می خواهم که من را و همه دوستان را هدایت کند!
 



| نوشته شده توسط مجنون در پنجشنبه 1/9/1386 و ساعت 10:50 عصر | دلبرکم چیزی بگو به من که گرم هق هقم()
 + گناه ما!

ای شروع شعر من در نام تو
لحظه ی پرواز من از بام تو
در حضورت عشق پیدا می شود
سنگ قلبم با تو صیدا می شود
ساقی میخانه ی عباد مست
رحم بنما و بگیر از من تو دست
این پریشی عاقبت شد سهم ما
کاش آید عشق تو در فهم ما
بارالها! این گناه از ما مگیر
دل و دیده هر دو در بندش اسیر
این خطا از جانب ما هم نبود
چشم زیبابین تو عقلم ربود
تا که روی مه رخ زیبا بدید
جامه خود را به دست خود درید
حال دیگر اختیارش پر کشید
از همان روزی که جامش سر کشید
اهل عالم گر که رسوایی بد است
وین تباهی در نظرها هم رد است
چاره ای دیگر برای ما نماند
عشق ما را تا جنون هر دم کشاند



| نوشته شده توسط مجنون در چهارشنبه 23/8/1386 و ساعت 9:39 عصر | دلبرکم چیزی بگو به من که گرم هق هقم()
 + کاش لحظه می ماند و خاطره می رفت!

 ببخش!‏این بار هم ببخش!
 نمی دانم چرا! ولی ببخش!‏دور شده ام!‏از تو از خودم!‏از همه آنهایی که بارها زنگ می زنند و اس ام اس می فرستند و جواب نمی دهم و نگران یا ناراحت می شوند! دور شده ام!
نه! تند نمی روم!‏باور کن! نه برایت می نویسم! نه حرف می زنم!‏حالا یکی دو ماهی هست که دیوار کنر تخت هم صدایم را نشنیده!
سرکار نرفتن خیلی بد است!‏خیلی!
نمی دانم چه می شود که اینهمه فکر جورواجور می آید تو همین نیمکره های چپکی می ریزد و راه نفس و اشک و صدا و ... همه را با هم می بندد!‏
ببخش این همه بی حوصلگی را ! که حتی با دیدن دوستان و خرید آن چیزهایی که دوست دارم و راه رفتن و دیدن کتاب فروشی ها و هر چه فکر کنی برطرف نمی شود!
گاهی اوقات که با تاکسی و اتوبوس می ایم خانه خیلی جلوتر پیاده می شوم و راه می روم!‏راه می روم!‏راه می روم! ولی فایده ندارد! می خوابم ولی فایده ندارد!
حوصله ندارم مضراب دستم بگیرم!
حوصله ندارم با مریضم بگو بخند کنم که استرسش کم شود!‏
حوصله ندارم جزوه بنویسم!
حوصله ندارم مقاله ای را که قول داده ام هفته ی پیش تحویل دهم تمام کنم و بدهم برود برای چاپ!
ببخش! که حتی سراغ خودم نمی آیم!‏
دوست داشتم حتی توی شکستگی های صورت و پروفیلاکسی آنتی بیوتیکی و تمهیدات گیر ثانویه ی آمالگام و میسینگ دندان دائمی و ری لاین دنچر بیمار پروتز کامل و پلاک ایندکس بیمار و بولتون آنالیز شمیم کوچولو گیر می افتادم!‏ولی این جوری نمی ماندم!
عزیز دلم! نبوده ی نیامدنی! حالا من بیشتر به وعده هایم بی وفایی کرده ام یا تو؟
خیالم راحت است که انصاف داری!
همین!
همیشه این خاطره ها می مونن
لحظه های رفته رو هم می خونن
خاطره ها، کاش گذر می کردن
لحظه ها اما که حذر می کردن!



| نوشته شده توسط مجنون در یکشنبه 13/8/1386 و ساعت 11:55 عصر | دلبرکم چیزی بگو به من که گرم هق هقم()
 + روزهای هفته ی بی قراری!

 


روزای هفته هر کدوم یه جوری
تاوون می دن برای از تو دوری
شنبه هامون هر چقدم کارین
فرارین از بس که تکرارین

یک شنبه انگار که توی ماتمه
هر کاری هم می کنه بازم کمه
دوشنبه می مونه همیشه وسط
ذکر اونم اسم شماس چون فقط

سه شنبه ها هوای جمکرانه
می خوان همه بیان به سمت خانه
توی دل چهار شنبه ها امیده
هوا پر از ابرای روسفیده

پنج شنبه هامون دوباره چشم به راه
نفس هاشون همیشه همراه آه
نمی دونم کی می رسه جمعه ای
نمونه روی این زمین غصه ای
خیلیا هستن که نمی خوان ماها
جشن بگیریم عیدارو با شما

ولی خدا خودش به ما وعده داد
سنگی نمونه برا اون روز شاد
که گرگای نامهربون بیشه
خورد(خرد) کنن باهاش دل یه شیشه
شیشه ی خوش بختی کل دنیا
سالم می مونه تو ی دست شما

خدا، خودت به حق آب و قرآن
برای اون سحر بده یه فرمان
تا که همه غصه هامون تموم شه
حرف همه ختم به یک کلوم شه:
بالاخره حسرت ما سر اومد
آقامون از غربتشون در اومد



4 آبان 86


| نوشته شده توسط مجنون در شنبه 12/8/1386 و ساعت 5:0 عصر | دلبرکم چیزی بگو به من که گرم هق هقم()
 + سه شنبه ی ماتم

نمایش تصویر در وضیعت عادی


حالا دوباره  اون شده یه مهمون
میون چشمک ستاره بارون

دستای آسمون شده یه آغوش
ولی زمین نمی کنه فراموش
شعراشو هیچ لحظه ی این روزگار
جوونه می زنه به یادش بهار


نمی دونم سه شنبه ها پس چرا؟
باز شدن برای من معما
سه شنبه ی تب زده ی فاصله
سر اومد از دست تو این حوصله

باز، تو یاد آور غربت شدی
باز، تو فاعل واسه ی تب شدی!
سه شنبه انگار از تموم عالم
طلب داره اشک زیاد و ماتم

برو سه شنبه ی سیاه تقویم
شدیم جلوی تو دوباره تسلیم
این دفعه تو یه پادشا رو بردی
قیصر حرافا و گلارو بردی

سه شنبه بغض امونمو بریده
بی رحم تر از تو زمونه ندیده
سه شنبه چرا تلخ و بی حوصله
سه شنبه چرا این همه فاصله!




| نوشته شده توسط مجنون در پنجشنبه 10/8/1386 و ساعت 10:53 عصر | دلبرکم چیزی بگو به من که گرم هق هقم()
   1   2   3   4      >
 
بالا