1   2      >
 + اسکی روی اعصاب
کسی هست که مدتهاست به عنوان یک پدیده می بینمش! پدیده ، در اصطلاحات من یعنی موجودی که عجیب باشد. نه خوب و نه بد. فقط عجیب. ولی این بار این پدیده علاوه بر عجیب بودن ، قدرت نفوذ زیادی دارد. (Penetration) و این قدرت نفوذ با اطلاعات بالایش و با اعتماد به نفس زیادش، زیادتر می شود. حتی بیشتر از قدرت اشعه بتا برای درمان BCC!
خوش بختانه یا متاسفانه (البته در این شرایط) این آدم جزو همان 5، 6 آدمیست که در تصمیم گیریهایم موثر است. و تقریباً حرفهایش مهم ترین مشوق من در انتخاب رشته ی تحصیلیم بود. و البته کاملاً به درس حواندن من، فعالیت های غیر درسی من ( البته تا حدودی ) دقت دارند و جایی که لازم بدانند ، راهنماییم می کنند! و حتی سرزنش ، تهدید و توبیخ! و حتی تر(!) روحیه هم می دهند.با این تفاسیر این پدیده، خوب هم می شود! و با توجه به آن penetration مذکور، می شود فهمید که ضمانت اجرایی این تهدید و تشویقها بالاست. تا حدی که این ترم درس خواندم( حتی فقط شب امتحان ) و معدلم کلی بالا آمد!البته در یک مورد موثر نبود و آن هم امتحان جامع که ارزش کل امتحان کم بود!نه آن تهدیدها!!
با این مقدمه می روم سر اصل اعصاب خوردی!
من خیلی دوست دارم قبل از ورود رسمی به هر محدوده ای از آن سر در بیاورم.تا از قبل بدانم قرار است با چی مواجه شوم! بخاطر همین توی درسهای دانشگاه هم با مطالعه و سوال از بچه های سال بالایی ، یه چیزهایی فهمیدم. در مواقعی هم که فضولیم گل کرده ، حتی با اساتید و متخصصین اون رشته هم حرف زدم. یکی از این جاهایی که خیلی زودتر از حدش سرک کشیدم، بخش ارتودنسی بود. سوال کردم، کتابهای تخصصی اش را تا یه جایی خواندم. حتی سراغ ترجمه ی کتابهای اطلاعات عمومی آن هم رفتم! و آخر سر با اساتیدش هم حرف زدم. چون توش فیزیک داشت، بیشتر ذوق کردم! کلی خوشحال شدم که چیزی را که دوست دارم، پیدا کردم.
بعد ،همان آدمی که پدیده است، از اول به من گفت برو پروتز بخوان. سر این حرف فکر کردم، با وجود اینکه خیلی از این علم نمی دانم و به اندازه ارتودنسی کله نکشیدم توش، ولی کلیاتش را می دانم. شوری که ارتو، برای من دارد، پروتز تا الان نداشته. ولی همین که این چیزها را می گویم ، می ترسم . یکی از اینکه او عاقلانه فکر می کند. و دیگری از اینکه ارتودنسی اولین رشته است و خواندنش احتمالاً غیر ممکن! می ترسم پیش بروم و آخرش بشود غصه علی ماند و حوضش! نمی دانم چه باید کرد ولی دوست دارم از اول تکلیفم روشن باشد.
هنوز دانشکده شروع نشده، خسته ام. نه از درس ، از همان هوای مبهم!
هوای مبهم پاییز و باز دانشگاه
و لحظه های غم انگیز و باز دانشگاه

به قول محکوم: " خسته ام از خستگی!"
... می دانم وقت نمی کردم اینها را به آن آدم بگویم. نه من وقت می کردم و نه او وقت داشت. اینجا نوشتم . شاید...
| نوشته شده توسط مجنون در سه‏شنبه 5/7/1384 و ساعت 5:45 صبح | دلبرکم چیزی بگو به من که گرم هق هقم()
 + جمعه شب!

  زندگی که یکنواخت شود، معنای هیچ چیز را نمی فهمی!یکنواخت شدن این نیست که اتفاق تازه ای نیفتد. ( دیگر حتی نمی دانم عدم یکنواختی چیست!) اتفاقات زیاند: آمدن نتیجه کنکور نیمه رضایتبخش شاگردانی که یکسال برایشان زحمت کشیده ای،رفتن به مدرسه و کارهای معمولت در آنجا (حتی در دفتر جدیدی که راحت نیست!)، ادعای شاگرد جدیدی در خواندن فیزیک برای فلسفه بجای پزشکی و آوردن دلایلی که خودت هم کاملاً قبولشان نداری ولی او قبول داشت( و همین کفایت می کرد!) ، هم صحبتی با معلمی که ارتباط با او غنیمت است برایت، نوشتن طرح سایتی که قرار است مهمترین سایت دندانپزشکی ایران شود و تو هم مدیر اجراییش هستی ، ترجمه کتابی که قرار است چاپش کنی، رفتن به شرکتی که حالا از آن بدت می آید ولی نردبان موفقیت شغلی فعلاً از آن می گذرد!تمام کردن کلاسهای رانندگی و دادن امتحان آیین نامه ای که دو ساعت بیشتر نخوانده بدیش و آن هم مثل روزنامه و..و..و . کمی هم درس که عذاب وجدان رهایت کند!


   همه این کارها را کرده ام و به استثنای یکی دو تا بقیه اش را بدون هیچ لذتی انحام دادم. همان لذتی که آدم باید از موفقیت در کارهایش داشته باشد! و نبودن این لذت آدم را به آشفتگی می کشاند. احساس می کنی دیگر مفید نیستی( نه برای دیگران ، برای خودت!) و این احساس مثل یک بیماری لا علاج فکر و ذهن و جسمت را تسخیر می کند . دلسرد می شوی و بی صدا آرام می گیری ولی این بار بدون آرامش آرام گرفته ای و کم کم به مرز جنون کشیده می شوی. ( از همان نوع ادواری!) تازه اوضاع بدتر هم می شود.( نمی دانم این را باید بدتر نامید یا بهتر!) مدتیست به آنچه مدتها آرزویش را داشتم رسیده ام- و حالا که بدان رسیده ام ، شک کرده ام بر تلاشی که برای دست یابی بدان انجام داده ام! – دیگر اشکهایم راه چشم و هق هق ها راه گلو را گم کرده اند ( حتی اگر خفه شوم قطره اشکی جاری نمی شود!) همیشه از این که احساساتم جاری شوند ، بدم می آمد!


.


.


.


   مرضیه حرف جالبی زد . حالا می گویم جالب، آن موقع شنیدنش هم برایم سخت بود! گفت دیگر نمی تواند به آنچه در من می بیند مطمئن باشد و من هم گفتم دیر فهمیده ای . من هم مدتهاست به ندرت اعتماد کرده ام بر هر چه بر من و دیگران می گذرد!


| نوشته شده توسط مجنون در شنبه 22/5/1384 و ساعت 6:50 صبح | دلبرکم چیزی بگو به من که گرم هق هقم()
 + یک نامه!در جواب یک email

دیوار اعتماد مرا موریانه خورد


اکنون من آن عمارت از پایبست ویرانم ....


   مرضیه عزیز ... این ها را که می نویسم ، ویرایش نخواهم کرد . پس هر ناگواری در آن را بپذیر و پراکنده نویسیم را نیز.


گفته بودی عجیب دل تنگی ....دل من هم برای تو تنگ است...پیش من هم غروب غمگین است...پیش من هم طلوع بی رنگ است.


 ....مهربانم انتظار نداشته باش از من ،که آدم باشم. درست ،نزدیک و عاقلانه ( بخوان "رو") بازی کنم. این روزگار بود که معلمم شد و آموخت مرا که چنین در پرده زندگی کنم. بگویم . بخندم و ... ولی تو نرنج از من که دیگر نهال قابل اصلاح نیستم که چوبی بر آن ببندند و امیدوار باشند بر صاف شدنش. درختی شده ام که اگر کج شود و سد معبر، راه همان اره است و بس. آن هم برقی اش که سریع شر مزاحم را کم می کند.


بر ما گذشت نیک و بد اما تو روزگار


                             فکری به حال خویش کن. این روزگار نیست.


.


.


.


. جایی نوشته بود: آنقدر دوست داشتم باشی . بخندی . نگاهت کنم کم کم . من هم .


عصبانی نباش از من که بر مجانین خسته دل حرجی نیست و من نیز دیر زمانیست به این حلقه پیوسته ام. باور کن یادم نمی آید به عمد بود یا به سهو.


.


.


   عزیز دل ،بر من خرده مگیر که تار و پودم را چنین بافته اند .  بی تجربه ام. آنقدر که نفهمم گریه از سر مهربانی چیست و بی خوابی شبانه و نگرانی برای دوست یعنی چه؟ (هر چند بارها و بارها فجر را خود برای سحر همراهی کرده ام ولی این را نمی دانم...) آموخته هایم هر چند بسیار ، خلأ این یکی را هر کس نزدیک شود می فهمد. و مادر گاه به فریاد می آید از بی مهری هایی که بر او و سایرین روا می دارم.ولی من باز هم این خلأ را نمی فهمم. نمی دانم می فهمی یا نه؟!کلامم مهجور است در بیان!(گلواژه های سبز جوان یاریم کنید   این واژه های خسته مرا پیر کرده اند)


   بانو! عادت کرده ام که خسته باشم و بلورین( به قول ظریفی از نوع ایرانی اش) . تو نیز دل پاکت را چرکین نکن از برای این درد جاودان که دوایی ندارد. ما که رام شدیم زیر این تازیانه های ایام و زبان به کام گرفتیم و جز چند خطی کوتاه در صفحه ای آبی آن هم برای آرامشی دروغین ،جایی داد سخن بر نیاوردیم.


   آرام من،  بر من ببخش این سرکشی ها را و بگذر . من هم سعی می کنم دیگر جایی رو بازی نکنم تا نفهمند که همواره شیوه ای دیگر بوده برای بازی!


می دانی مرضیه این روزها زیاد خوانده ام این شعر را:


"این شما بودید که هی از هوای رود و چه می دانم ... چراغ آسمان می گفتید


ما هم باور کردیم که تمام رودهای جهان رو به جانب دریا دارند.


چه می دانستیم راه دریا دور و ستاره خاموش و خواب حادثه بسیار است.


حالابرو. می خواهم کمی با ماه بی قرار امشب از شکایت سیب و سکوت سایه گفتگو کنم."


.


.


.


سخن کوتاه باد که بیش از این گزافه است و بس.


باقی بقایت.


 


به خانه من اگر می آیی ، برای من ای مهربان، چراغ بیاور و یک دریچه


که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم!!!


 


 


                                                     با ارادت بسیار


                                                         مائده تو


                                                          مرداد 84


                                                   شاید که خدا خواسته


                                                       دل تنگ بمیریم!


 


| نوشته شده توسط مجنون در یکشنبه 16/5/1384 و ساعت 9:56 عصر | دلبرکم چیزی بگو به من که گرم هق هقم()
 + بعد عمری!


این را هم جناب حافظ فرمودند.


یک هفته ای هست که امتحانات تمام شده. ولی 3 روز از 8 صبح تا 5 عصر و دو روز هم تا 3 می روم سر کار . انرژی نمی ماند و وقت. کمک! من آزمون جامع دارم شهریور و هنوز هیچ نخوانده ام!


| نوشته شده توسط مجنون در دوشنبه 3/5/1384 و ساعت 10:52 عصر | دلبرکم چیزی بگو به من که گرم هق هقم()
 + یک درس!

داشتیم از در پایتخت در می آمدیم. خیلی حواسمان به اطراف نبود. حرف می زدیم با هم. صدای پیرمردی که با پیرمرد دیگر حرف می زد، آراممان کرد و بی صدا چند لحظه گوش دادیم:


دنیا همین طور نمی ماند.


جز تأیید هیچ نداشتیم. پیرمرد بدجوری راست می گفت.


| نوشته شده توسط مجنون در جمعه 30/2/1384 و ساعت 3:16 عصر | دلبرکم چیزی بگو به من که گرم هق هقم()
 + :(

منتظر یک کتابم.


سه شنبه یه امتحان خفن دارم. و من هنوز هیچ نخوانده ام!


سه شنبه باید نمایشگاه بروم.


سه شنبه باید برنامه ی دوره بچه های پیش را بدهم.


این سه شنبه که تمام شود،راحت می شوم.


راستی نوگلام دیگه تا کنکور کلاس ندارن! و من نگران تک تک آنها هم هستم!


| نوشته شده توسط مجنون در جمعه 16/2/1384 و ساعت 6:32 عصر | دلبرکم چیزی بگو به من که گرم هق هقم()
 + بعد از 6 ماه با هم حرف زدیم، ولی...

حتما ناراحت شد ولی از دست من کاری بر نمی آید.حوصله ی این بحثها را هم دیگر ندارم.


پ.ن:


مونا هم عروس شد!


| نوشته شده توسط مجنون در جمعه 2/2/1384 و ساعت 11:36 عصر | دلبرکم چیزی بگو به من که گرم هق هقم()
 + استاد: خانم شما شیطون هستین!
چهارشنبه ها روزهای پرکاری مننند. ولی تمام ساعاتش را می توان شیطنت کرد. چه صبحها سر کلاس دکتر جلایر . در مدرسه هم که شرایط مهیاست برای هر شیطنتی و چه عصرها سر کلاس روانشناسی.فقط رفت و آمد بین مدرسه و دانشگاه وقتگیر است که آن هم چاره دارد و چاره اش گرفتن گواهینامه است که من ...
| نوشته شده توسط مجنون در پنجشنبه 1/2/1384 و ساعت 5:31 صبح | دلبرکم چیزی بگو به من که گرم هق هقم()
 + هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی.

دو هفته دیگر عقدش بود. پدرش یک هفته نبود که حج عمره رفته بود. آخرین فرزند بود و تا چند ماه دیگر برای خودش دکتری می شد.


ولی حالا بی حضور مادر هیچ کدام اینها شیرین نیست.


| نوشته شده توسط مجنون در شنبه 27/1/1384 و ساعت 9:55 عصر | دلبرکم چیزی بگو به من که گرم هق هقم()
 + مشورت!

مانده بودم چه کنم! فقط حافظ کنارم بود. یک فاتحه و بسم الله:


حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند


محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند


.


.


.


ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید


هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند!


بزرگتر از حافظ هم نظرشان لازم است،مطمئناً ! پس هم چنان می صبرم!


| نوشته شده توسط مجنون در چهارشنبه 24/1/1384 و ساعت 8:8 عصر | دلبرکم چیزی بگو به من که گرم هق هقم()
 + شاید من بدبینم!
گفت خیلی مونده بزرگ شی! شاید راست گفت. ولی n برابرش مانده باور کنند که بزرگ شده ای!
| نوشته شده توسط مجنون در شنبه 20/1/1384 و ساعت 8:37 صبح | دلبرکم چیزی بگو به من که گرم هق هقم()
 + !it is not too late to seek a newer world

کسی نوشته بود:


می خواهم از همیشه ی این اضطراب برخیزم


این دل گرفتگی مداوم این روزها


تاثیر سایه ی من است


که بین خدا و دلم ایستاده ام


سجاده ام کجاست؟!


.


.


.


من هم.


 


 


 


| نوشته شده توسط مجنون در سه‏شنبه 16/1/1384 و ساعت 11:31 عصر | دلبرکم چیزی بگو به من که گرم هق هقم()
 + بعد از یک استراحت مطلق 8 ساعته!

شبها را دوست دارم . سکوتشان را. یاد قلعه ای می افتم که آن عزیز می گفت.هیبت قلعه سکوت در شب نمایان است و بس.


انگار دقیقه ها در شب با طمانینه می گذرند. شب سنگین است. عزیزی می گفت: درک شب لیاقت می خواهد.


.


.


خانه ای ویران تر از ویرانه ام


من حقیقت نیستم افسانه ام


.


باز می گویم که من دیوانه ام


.


آه غیر از من کسی دیوانه نیست


.


 . 


درد دل را باید به اهلش گفت ...اهلش!!!!!!!!!!!!


ای کاش درد هایم را می توانستم فریاد کنم !اما اگر درد را بشود فریاد کرد که دیگر درد نیست. می شود ناله و آهی که در غبار روزهای رفته گم می شود.


درد را برای مرد(نه به معنای مذکر) ساخته اند. و چقدر در این روزگار مرد مردِ جنگ کم شده است!


می دانی اصلا چیست دلم برای یک مرد تنگ شده است. مرد بودن دراین زمانه سخت است.


مرد ها مرده اند؟! نمی دانم! شاید اصلا روزگار مردانگی گذشته باشد!


دلم برای مردی تنگ است.دلم می خواست سر به روی شانه اش بگذارم و گریه کنم


وچقدر دلم برای گریه کردن سنگ شده است! و تنهایی عجب دردی است!


درد های سبک و غم های کوچک!


نمی دانم چه حکمتی است آدم ها به اندازه غمهایشان بزرگ می شوند.


اینجا شب و روزم بی معنا است.


.


.


حالا برو ....


می خواهم کمی با ماه بی قرار امشب


       از شکایت سیب و سکوت سایه و نباریدن باران


                                                                 گفتگو کنم.


 


| نوشته شده توسط مجنون در شنبه 13/1/1384 و ساعت 2:26 صبح | دلبرکم چیزی بگو به من که گرم هق هقم()
 + چند تا خدا؟

نمی دانم چرا حواسم به روزهای هفته نبود. اگر س نمی گفت هم یادم نمی امد که 5 شنبه است و حتما کمیل می خوانند. اگر حواسم بود ....هفته ی بعد حواسم را جمع می کنم.


نمی فهمیدم. این ها همان عدم همسویی است در جریان جهان. من خیلی از خدا و پیغمبر چیزی سرم نمی  شود ولی ....


بگذریم. آن قدر سرم درد می کند که یک هفته بخوابم و احتمالا تمام سطوح oclusal دندانهایم از بس braxism داشته ام، صاف شده!حالم از دیشب خوب نیست.


هی رفیق بی وفا خیری نیست از تو؟


| نوشته شده توسط مجنون در جمعه 12/1/1384 و ساعت 11:46 صبح | دلبرکم چیزی بگو به من که گرم هق هقم()
 + عید(نشد)

بالاخره ما هم رفتیم شیراز. البته 8 سال پیش رفته بودیم. ولی ...دوست داشتم شیراز را می دیدم ، حتی به خاطر دوستان جدید و ارتباط آنها با شیراز.مینا و زهرا و ... باز هم شیراز را ندیدم. چون شلوغ بود و من از جای شلوغ متنفر. شب بدی را در شیراز گذراندم و بهد هم اصفهان . خلوت تر بود. هر چند که از یک طرف به اصفهان وصل می شوم، ولی این را هم خیلی دوست نداشتم. شاید هم سفر به یک هفته کشیده بود و من خسته شده بودم. نمی دانم. امیدوارم سال خوبی بشود برای همه و من. راستی از امام رضا (ع)هم خواستم. اگر کرم کنند و بدهند...


به امید بهاری که عید باشد!


| نوشته شده توسط مجنون در شنبه 6/1/1384 و ساعت 10:49 عصر | دلبرکم چیزی بگو به من که گرم هق هقم()
 + سخن آهسته بگوییم !(از طرف بانوی باران)
 

سخن آهسته بگوییم کسان می شنوند


پر مگوییم که صاحب قفسان می شنوند!


نازنین!


 یاد روزهای اول آشناییمان می افتم و به این ۲ سال بزرگ شدنت به این همه بیش از دوسال بزرگ شدنت می اندیشم... به آن خام بودن و به این پخته شدنت...


یاد آن روزها می افتم که حرف از من زیاد می خواستی و حرف برایت زیاد داشتم ولی سکوت کردم  و منتظر بودم این روزهایت را ! و به این روزهایت می اندیشم که دیروز من است و به فردایت که امروز من... و حرف های دیروز من کی امروز به کار تو می آید ؟!


 هرگاه به تو نگریستم یکسال پیش خویش را در آیینه تو دیدم و افسوس بانو! که خاطرات دیروز من نیز  امروز به هیچ کارم نمی آید جز اشکی و لبخندی !! اشکی که آن روزها با بغض در گلویم شکست و لبخندی به یاد زیباترین لحظه های آمیخته با درد و شوق و استقامت با یاد آن یگانه ترین!


آه...  بانو ! این اشک و لبخند برای تو نیز هست که این لحظات پریشانی و سکوت را می گذرانی....


و غریب نیست که این همه قریب باشد احساس دیروز من و امروز تو:


 آینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم


تا روشنم شد در میان مردگانم.همدمی نیست


همواره چون من نه، فقط یک لحظه خوب من بیندیش


لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست


و اکنون تو به بی سامانی باد را می مانی. تو به سرگردانی ابر را می مانی...


و خوب می دانم که حرف های امروز من دل سرگردانت را سامانی نمی دهد... تنها به این امید نوشتم که تسلای دردی شود خاطر نازنینت را...


و من فردای روشنت را می اندیشم...


باقی بقایت بانو!


     الان که این را اینجا می گذارم شجریان هم باران می خواند:


      ببار ای بارون ببار.


      دلا خون شو . خون ببار.


| نوشته شده توسط مجنون در یکشنبه 23/12/1383 و ساعت 5:47 صبح | دلبرکم چیزی بگو به من که گرم هق هقم()
 + کافریست رنجیدن؟
نمی دانم از چه چیز غمگینم. دارند تقریبا به زور می فرستند مرا شمال. بابا وقت نیست. من خودم از یکشنبه نیستم. نمی دانم کار مدرسه مهمتر است یا اردوی تشکیلاتی انجمن.عارفه دلتنگ است .خودم هم خیلی میزون نیستم. امروز یک 83ای گیر داده بود به زیرساختهای تشکلها. چقدر خوشبین بود . فکر می کرد ضعف سیستم از برنامه ریزی است. نمی گویم اصلا مشکلی ندارد. ولی مشکل عمده نیرو است و بودجه. در زمینه ی بودجه داریم به جاهای خوبی می رسیم ولی نیروی کارامد نداریم. واقعا نمی دانستم چطور قانعش کنم که بابا تشکلها اینقدر هم که او می فکرد، بد کار نکرده اند. وقتی وقت مفید بچه ها کار کردن روی دهان مریض می گذرد ، چند نفر حاضرند بعد از آن همه کار و مریض حالا بیایند و فعالیت کنند. بابا نمی شود شوخی کرد که مردم را که نمیتوانند سرکار بگذارند. از صبح یا با مریض سر وکله می زنی یا با استاد.همه اش به خودم امیدواری می دادم، سال دیگر که کمی توی بخشها رفت و آمد کرد، می فهمد اوضاع از چه قرار است.
| نوشته شده توسط مجنون در سه‏شنبه 18/12/1383 و ساعت 4:57 عصر | دلبرکم چیزی بگو به من که گرم هق هقم()
 + وقت می خریم با قیمت بالا!
   تقریبا دو ماهه اینجا ننوشتم.حالا هم که می نویسم، حوصله هیچکاری را ندارم. سرم شلوغ شده. کارهای بسیج بدجوری روی زمین مانده. واقعا چقدر زود دیر می شود. نیروهای انجمن زیاد شده فقط باید به این نیروها جهت داد و نگذاشت که کنترل از دستمون دربرود.من مانده ام و کلی درس که دارند سخت می شن و چندتا بچه کنکوری حساس. خدایا کمک. هر شب وقتم بیشتر کم می یاد. احتمالا یه کاری کردم که برکت وقتم پریده! کلاسهای روانشناسی بالاخره شروع شد. روانشناس ها هم آدمهای عجیبی اند! دیروز هم روز پرکاری بود. سرماخوردگی از خیلی بیماریها بدتره بخصوص اگر باعث بشه سرکار نری. و بدنامه دیدار یار را هم از دست بدی! امیدوارم خوب بشم و شمال آخر هفته رو برم!
| نوشته شده توسط مجنون در پنجشنبه 13/12/1383 و ساعت 1:55 عصر | دلبرکم چیزی بگو به من که گرم هق هقم()
 + غروب!

عطش برای تو آورده ام ... هزار کویر


هزار چشمه ی من! هدیه ی مرا بپذیر!


امروز هوایش را کرده بودم . این را برای کسی دیگر هم نوشتم. این کس دیگر شیفته ی شخصیتی شده که من برایش فقط تعریف کرده ام. گفته ام اگر کنکورش را خوب بدهد، می برم که ببینتش!


| نوشته شده توسط مجنون در شنبه 28/9/1383 و ساعت 9:39 عصر | دلبرکم چیزی بگو به من که گرم هق هقم()
 + آرامش!

فردا یادواره است. یادواره ی شهدا. امشب اولین شب این هفته است که قبل از ساعت 8 خونه ام! آخ جون.


به این نتیجه رسیده ام که ایمونولوی هم درس بدی نیست.


| نوشته شده توسط مجنون در سه‏شنبه 24/9/1383 و ساعت 6:39 عصر | دلبرکم چیزی بگو به من که گرم هق هقم()
   1   2      >
 
بالا