سفارش تبلیغ
صبا ویژن
 
 شکسته شدن یک انتظار قشنگ

پریروز به ساعت 9 هم نرسیدم!‏ و دیشب با ذوق ساعت 8 را آغاز کردم. با خنده منتظر بودم که گفت نیست! تمام شد! نگرد!
خبرش سنگین بود! زیاد! دوستش داشتم ! حتی به تک تک لحظه هایش، به چگونگی اش فکر می کردم! منتظر بودم به بار بنشیند و شود آنچه باید بشود!
راه رفتم! داد زدم! حرف زدم! و فریاد زدم: متنفرم از خواصی که بی اعتقادند به ایدئولوژی و ایدئولوژی وضع می کنند برای عوام که حتی معتقد ترند از ایشان!
حالم بهم می خورد از گدایی که معتبر شود! و حرص می خورم از سیستمی که سانسور را بی دلیل وضع می کند! کاش تاریخ زودتر از آنچه اکنون می کند رسوا کند!

 

برای ریحانه: من نبودم در آن مراسم ولی دیشب هم گفتم اولش شوخی بدی بود!‏ آخرش تلخ زهرماری بود!


| نوشته شده توسط مجنون در سه شنبه 87/2/10 و ساعت 4:8 عصر | دلبرکم چیزی بگو به من که گرم هق هقم()
 
بالا