سفارش تبلیغ
صبا ویژن
 
 شب

 

باز هم شب.پنجره ای باز.مهتاب تنها. ستارگان درخشان.آسمان بی انتها.

بیداری بی صدا. سکوت مقدس.جیرجیرکهای بی خواب. چشمهای نمناک.دلهره های بی امان.اشعار ناتمام.

و ... یاد تو ... توضیح تمام اتفاقات.

 

                                   نمایش تصویر در وضیعت عادی

 

 

 این روزهای تلخ، این روزهای سخت، این هوای سنگین از حرف و نگاه و این شبهای مالامال از درد فراق.این ثانیه های خنجر به دست، مرا در میان خود گرفته اند.من تنهاترین رها شده ی این اطراف، مجنون و دل افگار، در خرمن نفسهای سوخته با لب خاموش و داغ سیاه دل، بی صدا و بی حضور در انتظار نشسته ام.

من مجنون بی لیلی هستم.چشم دوخته ام به راهی که مسافری ندارد.

من مجنون بی لیلی هستم.

 

  (به یاد هر دو خواهر خسته ام: ح و ز)


| نوشته شده توسط مجنون در شنبه 85/7/1 و ساعت 11:42 عصر | دلبرکم چیزی بگو به من که گرم هق هقم()
 
بالا