باز هم شب.پنجره ای باز.مهتاب تنها. ستارگان درخشان.آسمان بی انتها.
بیداری بی صدا. سکوت مقدس.جیرجیرکهای بی خواب. چشمهای نمناک.دلهره های بی امان.اشعار ناتمام.
و ... یاد تو ... توضیح تمام اتفاقات.

این روزهای تلخ، این روزهای سخت، این هوای سنگین از حرف و نگاه و این شبهای مالامال از درد فراق.این ثانیه های خنجر به دست، مرا در میان خود گرفته اند.من تنهاترین رها شده ی این اطراف، مجنون و دل افگار، در خرمن نفسهای سوخته با لب خاموش و داغ سیاه دل، بی صدا و بی حضور در انتظار نشسته ام.
من مجنون بی لیلی هستم.چشم دوخته ام به راهی که مسافری ندارد.
من مجنون بی لیلی هستم.
(به یاد هر دو خواهر خسته ام: ح و ز)
| نوشته شده توسط مجنون در شنبه 85/7/1 و ساعت 11:42 عصر |
دلبرکم چیزی بگو به من که گرم هق هقم()