سفارش تبلیغ
صبا ویژن
 
 تو و ...

حالا هر روز که دراین خیابانها راه می روم مطمئن می شوم که نخواهی آمد و مرا که هر دقیقه درمانده تر می شوم رها کرده ای به تاوان نمی دانم کدام اشتباه نکرده!

حالا شب که از نیمه می گذرد ستاره می چینم تا مسیر جاده خوشبخت آمدنت را نورانی کنم ولی انگار لحظه دیدار همان شاهزاده افسانه ای سوار بر اسب سفید است که قرنهاست نیامدنی ست!

تو که نیامدی، لااقل بگذار سپیده از راه برسد که سرمای مهتاب دل خسته ام را رنجور تر نکند.

پ.ن:       .غم نهفته در لحظه لحظه سریال شهریار را دوست دارم! عجیب دلنشینش می کند 

کاری به شدت تحریف و یا واقعیت بودنش ندارم!‏مهم این است که دل آدم را بلرزاند.همین


| نوشته شده توسط مجنون در جمعه 87/1/30 و ساعت 12:21 عصر | دلبرکم چیزی بگو به من که گرم هق هقم()
 خدا .حرف.نزدیک
داشتم درس میخوندم. تقویم لازم شدم ییهو! توی صفحه امروز تقویمم نوشته: گاهی سکوت می کنم. شاید خدا حرفی برای گفتن داشته باشد.
داشتم تازه فکرمو آزاد می کردم برای جراحی های قبل از پروتز! دوباره حجم زیادی فکر اومد. با همه این بحثایی که این چند روز کردم و فکرایی که تو این کله چرخ خورده در مورد نزدیک شدن به خدا و لزومش و روشش و ....
 عصبی شدم از اینکه تواناییمو از دست دادم تو کنترل کردن فکرم! قبلا هر زمانی که لازم بود درس بخونم کلمو خالی می کردم از فکرام! ولی نشد!  بازم تلاش می کنم!
| نوشته شده توسط مجنون در چهارشنبه 87/1/21 و ساعت 11:11 عصر | دلبرکم چیزی بگو به من که گرم هق هقم()
 یکی خیلی کم بود! خیلی!

یکی خیلی کم بود! خیلی!
چه فرقی داشت که زندگی چه معنایی دارد وقتی به نوشته آدمی دیگر زندگی برای سلامتی ضرر داشت.
حالا که دیگر قرار نبود آدمها توی زندگی خوش بخت باشند.چون آن وقت فرقشان با گاوهایی که علف تازه می خوردند و روی کاه نرم می خوابیدند چه بود؟
یکی خیلی کم بود! خیلی!
و آن صدا برای همیشه ممکن بود جاری شود. تنها همین یکی همان "مضر لازم" بود برای حالی که درد داشت ولی شیرین بود.
باران که می بارید ، حسودی اشکهای نیامده صد چندان می شد. می بینی چه خوب بود که باران با بهار بند آمد.
کاش بعد از خرداد دوباره دی شود. هوای عطش خفقان می اورد. تیر انگار ... باز هم هرم مرداد و تلخی شهریور.
آدمها یاد می گیرند محتاط بشوند. زود یاد می گیرند. خوب باید باشد که همه می خواهند استاد شوند.
یکی خیلی کم بود! خیلی!
یکی خیلی کم بود! خیلی!


| نوشته شده توسط مجنون در دوشنبه 87/1/12 و ساعت 4:0 صبح | دلبرکم چیزی بگو به من که گرم هق هقم()
 خورشید می بافیم!

منم می دونم نیست .تو هم می دونی نیست. یعنی همه می دونن نیست. ولی هیچ کی نمی گه. اعتراف همیشه سخته. فرقی نداره که کی می خواد اعتراف کنه.
هر کی یه بار هم که شده دلش لرزیده ولی چشاش نذاشته اشکی بیفته. نمیدونم دلی که بلرزه محکم تر نمی شه مگه؟ شاید واسه همین ...
سلام می کنیم به هم و می دونیم که دروغ می گیم. با نگاهامون خورشید می بافیم تا تاریکی رو انکار کنیم. دیگه حقیقت و غنیمت یکی شدن تو باورمون.
خوب می شد که باشه و با ما بمونه. ولی نیست. این رو کردیم واقعیت و کم کم یادمون رفت که انگار قرار این نبود. اصلا بگذریم. مثل همه این مدت که گذشتیم.



| نوشته شده توسط مجنون در جمعه 87/1/9 و ساعت 12:59 صبح | دلبرکم چیزی بگو به من که گرم هق هقم()
 انتخاب

کتاب جدیدی خواندم از سیمین دانشور:انتخاب. مجموعه داستان است. شاید اگر 4 سال پیشتر بود می توانستم ادعا کنم که ماهی دو تا مجموعه داستان می خوانم.ولی خیلی وقت بود که یا کتابهای غیر داستان می خواندم یا رمان. ولی طعم این کتاب را خیلی دوست داشتم. حرف داشت حتی اگر موضوع همان چیزی بود که تو از اول می دانستی نوع نگارش و زاویه دید لذتی برای تک تک یاخته هایت به همراه داشت. به من چسبید. اولین داستانش را کنار موجهای خلیج فارس خواندم و حالا تمام شد. فعلا یک بار دیگر نمی خوانمش ولی حتما بعدا این کار را خواهم کرد. الان 100 صفحه از دختر پرتقالی یاستین گوردر را خوانده ام با 30 صفحه از مجموعه داستان دیروز زیبا بود از رولد دال. ولی ترجمه دختر پرتقالی را نمی پسندم. شاید هم هنوز موضوع کتاب درگیرم نکرده. کتابهای یاستین گوردر را برای این دوست دارم که آدم را درگیر می کند در اتفاق. راز فال ورق بیشتر از همه کتابهایش این طوری بود یا دنیای صوفی. تقریبا همه کتابهای ترجمه شده از او به فارسی را خوانده ام ولی هنوز از این آخری لذت نبرده ام.
البته مرد داستان فروش را نیمه کاره رها کردم. 60 صفحه هم نخوانده بودم که ادامه اش برایم غیر جذاب شد.
هنوز هم شعر جدیدی حفظ نکرده ام.اما یک چیز جالبی خواندم. مضمونش این بود که روز با کلمات روشن حرف می زند و عصر با کلمات مبهم.ولی شب حرف نمی زند. حکم می کند!

 احتمالا موضوع انشای طنز شماره بعد پرانتز باز را می گذارم :چگونه از ایحاد آلودگی صوتی جلوگیری کنیم؟
شاید بروم و بقیه مجموعه داستانهای سیمین دانشور را هم از همان کتاب فروشی شهرک بگیرم.


| نوشته شده توسط مجنون در چهارشنبه 87/1/7 و ساعت 11:37 عصر | دلبرکم چیزی بگو به من که گرم هق هقم()
<      1   2      
 
بالا