سفارش تبلیغ
صبا ویژن
 
 نوشته های من و ریحانه

دلهای تنگ،نفس های خسته از دویدن،چشمهای خسته از به زمین دوخته شدن

ما را پای سفر نیست

ریشه در زندان زمین و شاخه به امید پرواز در آسمان

اما پری برای گشودن نداریم

ما خسته راهیم

طوفان که آمد راه را پوشاند

حالا رفتن از کدام سمت آغاز می شود؟

تمام عمر چرخیدم به سمتی که سمتی نیست

راهنما کجاست؟

مرا پای رفتن نیست و توان ماندن هم

تاب ندارم این همه دوری را،از سویی که سمتی داشت روزی!

آغاز کردم از همان سو،به امید پایان

خیلی زود خیلی دیر

خیلی دور خیلی نزدیک

و من تمام عمر چرخیدم به سمتی که سمتی نیست

مرا پای رفتن نیست و توان ماندن هم

من منتظرم یک عمر

چشمانم را سویی برای دیدن نمانده است،و دلم امیدی برای ماندن

من خسته جنگم

خسته از جنگی دائم،از زخمی قدیمی،جنگی بی پایان،مرهمی دست نیافتنی

و دردی که هیچ دوست ندارمش

مشت های محکم و چینی تنهایی من که ترک خورده

امروز بیشتر از همیشه

و خاطره هر ترک هنوز هم دلم را می لرزاند

و دلم می لرزد

هر روز، هر شب

و من سوال می کنم:

کجاست قاصد خوشرنگ ازادی

 هر شب می پرسم

 پرسشی بی پایان

و جوابی که نخواهد آمد

و چشم هایی منتظر

چشم هایی بی سو

 ونمناک

مشتهای محکم و باز چینی نازک تنهایی من لرزان است

 و دلم لرزانتر و صدایی که دگر می گیرد

از پس پرده اشک

و خاطره هر ترک هنوز هم دلم را می لرزاند

من خسته مرور خاطره ام

خاطره عزیز پرواز

همچنان دور و دست نیافتنی ست

هر چند دور اما شیرین

می خواهم بمانم

می خواهم بمانی

اما زمان را جایی برای رحم نیست

و چقدر ما مستحق رحم

یک لحظه مکث

یک لحظه رحم

و تکرار لحظه های بی تکرار

حیف،که زمان را جایی برای رحم نیست

و زمین را چاره ای جز بودن ما

مرا ببخش

که هستم وقتی نباید

و نیستم وقتی که باید

کاش برایت بودم و کاش تر بودی برایم

تو نیستی

 و باز هم من تمام عمر تنها مسافرم

 در راه مانده ی خسته

و بازهم تنها

بی تو،بی نگاهت

و باز هم تنها

و باز هم تنها

دل بستگی تمام جوانیم

تمام شوق آینده ام

می دانی؟

من باز هم تنهایم

و شب را با تمام تنهایی نفس می کشم و روز را با تمام تنهایی طی می کنم

سیاه دروغ

سرخ کتمان

من تنهایم با تمام دروغها و کتمانه ها

می دانی

من مجبورم

من تنهایم

و سحر برایم آرزویی ست

دور، دیر، نیامدنی

همان قدرنیامدنی که تو

مرا ببخش

که هستم وقتی نباید و نیستم وقتی باید

کاش برایت بودم و کاش تر بودی برای من

تو نیستی

و باز هم من تمام عمر تنها مسافرم

و سفر دورغی است که من برای دوری برگزیده ام به جای نام

من گمشده ام

در چزیره ای که برایم ساخته

در جزیره سرگردانی

در جزیره دروغ

من گم شدم

اگر یک بار صدایم کنی تنها یکبار تو را خواهم یافت

و شتابان سحر را برایت هدیه می آورم

 اما اگر صدایم کنی

تنها یکبار

ترسی عمیق از فراموشی

من می ترسم

بیم من فراموشی ست

من سالهاست که بیدارم

از بیم فراموشی

شاید فراموش شدم

تمام زندگیم در یکبار شنیدن صدای توست

می می ترسم از فراموشی

صدایم کن

صدایم کن که این بال سوخته امیدی برای رویش بیاید

 و این شب سیاه بترسد

و دامن از زمین بکشد

صدایم کن

این بار ققنوس را زایشی دوباره نیست از پس سوختن

صدایم کن که خواهم سوخت

عمر هزاران ساله را پایانی نیست

صدایم کن

که این خاکستر سنگین تر از آن است که من از آوار آن سربرارم

من سالهاست که بیدارم

از بیم فراموشی

 


| نوشته شده توسط مجنون در جمعه 86/12/24 و ساعت 2:47 صبح | دلبرکم چیزی بگو به من که گرم هق هقم()
 شهاب الدین سهروردی!

هنوزم مستم! کتاب خواندم! هدیه ام داده بود!
گفت وقتی کتاب را خوانده، بعدش کلی فکر کرده! تا 200 صفحه اول داشتم فکر می کردم نه بابا آدم نباید تحت تاثیر قرار بگیره! ولی بعدش نظرم عوض شد!
من خیلی نه از مباحث دینی سرم میشه و نه حکمت و فلسفه و .... ولی این یکی خیلی عمیق به این چیزا نپرداخته بود!
من نمی دونم گرفتار چیه این کتاب شدم!‏ولی از مرداد تا حالا تو هیچ کتابی گیر نکرده بودم!
اون قدر گیجم که وقتی با یکی از دوستانم حرف می زدم همه آدمها و اسامی رو قاطی کردم!
زندگی برای او .... نمی دانم حس بد بینی ام نمی خواهد بگذارد همه اش را باور کنم ولی چیزکش که درست است! حتی اگر نرسد به چیزها!
سهروردی عالمی شافعی که معتقد به لزوم ادامه ارتباط انسان با خدا پس از پیامبر خاتم است! ولی آشکارا فاطمیان را انکار می کند! و در پایان به جرم عدم قبول ختمیت و احتمال ایجاد فرقه ای جدید مانند فاطمیان به مرگ محکوم می شود!‏
و نشستن او در برابر طلوع خورشید و حس اعتلا در برابر نور! و یادآوری آن آیتم طلوع خورشید! شیرینی جذابی داشت و یادآوری خاطراتی شیرین!‏
و باز سردرگمی در برابر این همه گذر از دنیا! و عشقی که بیشتر رویایی می نماید تا واقعی! و ارتباطاتی که کمتر بشر امروز آن را واقعی میداند! و کرامت!
و بیشتر حیرت از ناشناخته ماندن این همه شگفتی!
دوستی می گفت شما که خیلی با لباس ژنده و موی ژولیده رابطه ات خوب نیست! به طعنه می گفت یا مزاح یادم نیست ولی با همین چیزهایش کنار نیامدم ولی تحریک شدم که تحقیق کنم درباره شخصیت و سیر و عقایدش!


| نوشته شده توسط مجنون در جمعه 86/12/10 و ساعت 10:35 عصر | دلبرکم چیزی بگو به من که گرم هق هقم()
 secret garden

این قدر با کلمات بازی نکن!
باورت نمی شود من هم دلم می گیرد! نه کودکانه که خیلی هم بزرگ! من هم دل تنگ می شوم. خسته از اینکه حالا حالاست.
من هم وسوسه کودکی دارم ولی نه وسوسه بازگشت. باور نکنی هم چیزی عوض نمی شود.
حرف زدن فایده ای ندارد. می دانم باید بخوابم و صبح که بیدار می شوم همان احمق لبخند به لبی باشم که شکلات به مریضش کادو می دهد و برایش با دستکش بادکنک درست می کند و سر ظهر دیگر نای حرف زدن هم ندارد آن قدر که با این بچه هایی که نمی فهمند دارند به طرف بدبختی خیز برمی دارند، کل کل کرده.
باورت نمی شود به مضحک بودن حس فردای آنها می خندم! در میان همین گریه ها!
هر چقدر هم که تو بگویی ناب هستند! خودشان و حسشان ولی برای من مضحک است.
دیالوگ به همین سادگی را انگار می شنوم: تو خوبی؟ قرصهاتو خوردی؟
                                                   آره! قرصهامو خوردم.
من هم خوردم! هر مزخرفی را که زندگی به خوردم داده خورده ام! همین!فقط نمی دانم کدام صفحه قرآن باز خواهد شد! سفید!


| نوشته شده توسط مجنون در جمعه 86/11/26 و ساعت 11:13 عصر | دلبرکم چیزی بگو به من که گرم هق هقم()
 آقا

آقای ندیده ام!
دیدن قتله گاه خیلی سخته! دیدن تیر بزرگ تر از حنجر سخته! دیدن خیمه های سوخته و معجرای افتاده سخته! دیدن بی تابی امام زمانه، دستهای بریده، بیرقای زمین افتاده و بچه های آواره تلخه! ولی توصیف همه اینها یه جمله بود: ما رایت الا جمیلا!
آقا، حالا هم ندیدن شما  خیلی سخته! ولی اجازه بدین ما هم بگیم: بجز زیبایی چیزی نمی بینیم!
آقای ندیده ام! منتظُر روزگار؛ منتظریم تا بیای و زیبایی های کربلا رو برامون معنی کنی.


| نوشته شده توسط مجنون در پنج شنبه 86/11/4 و ساعت 2:7 عصر | دلبرکم چیزی بگو به من که گرم هق هقم()
 تیر

تیر؛ من که هنوز حاجی نشده بودم که به دنبال قربانی آمدی!
آخر پدر که پاک ترین بابای دنیاست، طاقت ندارد. داغ علی اکبر کمرش را خم کرده!
تیر، حالا عمه هم که تاب نیاورد، چه کسی مادر را دلداری دهد؟
ولی چه خوب شد که آمدی، تیر؛ تحمل تشنگی دیدار عمو را توان نداشتم!  صدای یا جداه عمه امانم را می برید. دل نیلی شدن صورت خواهر را نداشتم. نمی آمدی هم کاسه صبرم در خرابه شام لبریز می شد.
تیر چه خوب شد که آمدی! دلم آغوش قاسم را هوس کرده بود! ولی تیر، دلم برای لالایی های مادر تنگ خواهد شد.تیر!


| نوشته شده توسط مجنون در پنج شنبه 86/11/4 و ساعت 2:7 عصر | دلبرکم چیزی بگو به من که گرم هق هقم()
 آقا


آقای ندیده ام!
می گن خدا هر کسی رو یه بار تو زندگیش به مصیبت کربلا آزمایش می کنه.
ولی ، آقای من! حاا که کاروان به مقصد رسیده کی ما جامونده ها رو به مهمونی لاله ها می بره و برامون از پرپرشدن پروانه ها حرف می زنه؟
کی برامون از ظهر آتیش و عطش می گه؟ کی از عشق پدر و پسر، نمازهای تشنه و وداع های غریبونه می گه؟
آقای ندیده ام! دستمونو بگیر که جز تو، کسی نیست که راه ما رو از کربلا عبور بده! از اشکهای عاشورایی ، از قامت قیامت عباس، از خیمه های سوخته، از دستهای کوچک زخمی و صورت های سیلی خورده!
آه از چشمهای رقیه!

 


| نوشته شده توسط مجنون در پنج شنبه 86/11/4 و ساعت 2:5 عصر | دلبرکم چیزی بگو به من که گرم هق هقم()
 آقای ندیده ام

آقای ندیده ام!
دخترک می دونست هوای دنیا همیشه بارونیه! حالا این بارون، بارون تیر باشه، یا سنگ! یا اشک! یا عشق!
دخترک دید که خورشید حافظه ی تابشو روی سنگا حک می کرد و سنگا داغ عشقو کف پاهای اون جاودانه می کردن!
دخترک دید که انگشتها از صورتش کشیده تر بودن!
دخترک می دونست که حلقه وصلش به عشق، از گوشش شروع میشه!
و دخترک، آخر سفر به پدر رسید! چون آخر هر عشقبازی ای وصاله!
آقای ندیده ام! یعنی ما هم آخر سفر، بعد همه ی سختیا به شما می رسیم؟ مگه نه اینکه آخر هر عشقبازی ای وصاله؟!



| نوشته شده توسط مجنون در پنج شنبه 86/11/4 و ساعت 2:5 عصر | دلبرکم چیزی بگو به من که گرم هق هقم()
 یا ابالفضل
گفتم : نام آور باشد. گفتند تویی. نامت در تمام تاریخ جاودانه خواهد ماند.
گفتم : وفادار باشد. گفتند تویی.آن قدر که نامت و تنها نامت، لرزه می انداخت بر دل همگان.
آقای من! گمت کرده بودم.در کلمات همه کتابها، در ابیات تمام شعرها، در زندگی. گفتند تویی؛ تمام آنچه دنبالش می گشتم.تو! عباس! پسر علی بن ابیطالب(ع)!
تو یک نفر نبودی! تو یک اتفاق بودی! یک اسطوره! حادثه ای بزرگ! آیه ای از سوی خدا برای درهم شکستن تمام آنچه انسانها بدان فخر می فروختند.
تو آمده بودی تا ادب را برای تمام فرزندان آدم (ع) دوباره معنا کنی و شجاعت را! 
تو آمده بودی تا ذهن فرسوده تاریخ ، تکانی بخورد و خداوند باز در برابر فرشتگانش بر خود ببالد.
تو آمده بودی تنها برای خدا تا اعتبارت بهانه ای باشد برای دوای دردهای بندگانش!
تو آمده بودی تا ما امان یابیم زیر سایه ی علمت!
تو را آفرید تا مستجار زنده باشد و فقط در مسجد الحرام نماند.
آفرید تا به عرشیان هم نشان دهد که فداکاری در آفریده اش کمال می یابد و اقتدار و عشق! عشق! عشق!
چه واژه ی دشواری. ولی نه برای تو! حتی در باران متواتر پولاد و تیر و شمشیر!
یا عباس! تو آمدی تا عشق و عطش، خود را  به شط بزنند.و فرشتگان بار دیگر انسان را سجده کنند. در آن هنگام که آب در حسرت بوسه لبانت دوباره به آب رسید.
تو آن راز رشیدی
                    که روزی فرات  
                                        برلبت آورد
                                                          و در کنار درک تو
                                                                                   کوه از کمرشکست *
   * شعر از مرحوم سید حسن حسینی



| نوشته شده توسط مجنون در جمعه 86/10/28 و ساعت 11:55 عصر | دلبرکم چیزی بگو به من که گرم هق هقم()
 یا حسین

سلام! سلام بر ابا عبدالله الحسین! سلام بر زاده علی مرتضی، وصی پیامبر و فاطمه زهرا ، ام ابیها، بهانه خلقت!
سلام بر وارث نبی خدا، محمد مصطفی! برترین آفریده پروردگار!

سلام بر کشته اشکها! سلام بر لب تشنه دشت کربلا! سلام بر پنجمین معصوم خامس آل عبا!
سلام بر تو؛ حسین. سلام بر تویی که عزادارت شده ام مثل هر سال.دهه اول محرم.
یا حسین! غربت تو را خوب فهمیده ام به واسطه محرم و سیاهپوشت شده ام به واسطه عاشورا.
باورهایم را مرور می کنم، که تو ، امام مظلوم شیعیان در کربلا به شهادت رسیده ای. تو و 72 تن از یارانت.نقل کرده اند در هر مصیبتی ذکر غم تو باشد یا حسین.که بزرگترین درد شیعه است. نه .بزرگترین درد بشریت است از ابتدای خلقت تا ابدالدهر عالم.
تو را من از کربلا می شناسم. از محرم .از عطش.از آتش. و شاید هم کمی از آن زمان که بر دوش پیامبر می نشستی و مدینه را از آن بالا نگاه می کردی.
تو را من از یاد دادن وضو به آن پیرمرد در مسجد می شناسم. و آن مسابقه ای که با برادرت حسن (ع) گذاشتید تا او بفهمد که وضو گرفتنش غلط است.  تو را از سجده های طولانی پیامبر می شناسم که پشتش می نشستید و نمی گذاشتید بلند شود. تو را از آن سه روز روزه ای که گرفتید و یتیم و مسکین و اسیر را سیر کردید می شناسم.
اما یا حسین، جز کودکی و شهادتت تو را در هیچ جایی جستجو نکرده ام.
شاید بدانم چه طور شهید شده ای ولی نمی دانم چطور زیستی و هر شب زمزمه می کنم، سینه می زنم و ناله می کنم و می گویم عشق به تو نجاتم خواهد داد. اما بجز این دهه در کجای لحظه های من حضور داری؟
آن موقعی که درس می خوانم یاد تو هستم؟ یا آن موقعی که کار چندین نفر را باید راه بیندازم.اصلا می دانم چطور زیسته ای که بخواهم در آن راه قدم بردارم؟
یا حسین، این شبها دلم برای مظلومیتت می گیرد. مظلومی ، حتی در میان ما!
یعنی من دروغ می گویم که بی تو، توان زندگی ندارم؟ یا عشق برای این ادعایم کافیست و عمل دیگر لازم نیست؟
یا حسین! کمیت این شیعه ات لنگ می زند، عشق , دارد؛ هر چند کفایت نکند بزرگی تو را ولی علم و عمل، اندک هم ندارد. کاش برکت این شبها برایم توفیق بیاورد برای کسب علم و عمل به آن!
یا حسین! بصیرت را برایمان اجر بنویس که کلید باشد در پشت دروازه های جاودان سعادت!



| نوشته شده توسط مجنون در جمعه 86/10/28 و ساعت 11:54 عصر | دلبرکم چیزی بگو به من که گرم هق هقم()
 خاطره های قدیم!

چشم جبریل امین مبهوت بود                
غرق ماتم عالم لاهوت بود

با غلاف تیغ بازویی شکست
شمر روی سینه مولا نشست
روی مه را جوهر نیلی زدند
دختری را کربلا سیلی زدند
درب بیت وحی را افروختند
خیمه اهل حرم را سوختند
میخ در پهلوی محسن را درید
تیر شد بر حنجر اصغر رسید
تیغ را قنفذ در عالم تاب داد
دست عباس علی در شط فتاد

اصولا تلویزیون نمی بینم! امروز روشنش کردم ببینم اذان داده اند یا نه که دیدم برنامه ای دارد پخش می شود به نام آستانه! از شبکه یک! از قرار برای نوجوانان!‏(زمان ما نیم رخ اجراشد: توسط امیرحسین مدرس و حسین رفیعی و پیش دانشگاهی که بودیم فرزاد حسنی) پسرک خداحافظی کرد و تیتراژ پخش شد.دکور جذاب برنامه نگهم داشت تا تیتراژ را هم ببینم و اسامی آشنایی از دوستان رادیو جوانی را دیدم: آقایان مهدی استاد احمد و حسن صنوبری و خانمها طیبه شیخ زاده و نسیم رفیعی  یهو یاد هفت ترانه و شبهای فیروزه ای افتادم و یک صبح یک سلام و نمی دانم چرا یاد آنروز که بعد از حدود 8 سال معلم انشای اول راهنمایی را در راهروهای استودیوهای تولید دیدم!‏اول نشناخت!‏بعدش که شناخت گفت تو اینجا چیکار می کنی! انگار جوابم توی جیبم بود:‏همون کاری که شما می کنین! (نویسنده ی برنامه کودک و نوجوان شبکه یک است)
خانوم خلیلی برای من یادآور نوشتن یادداشت روزانه است! آن موقع ها به چشم تکلیف نگاهش می کردیم و بدمان می امد ولی بعدا -همان طور که خودش می گفت-  نردبان شد برای نوشتن! امروز جایش را به وبلاگ نویسی داده!
خاطره است دیگر! یهو آدم را زمین می زند از شدت هجوم!

نوه دکتر شهیدی هم کلاس ما بود! از اول راهنمایی تا آخر پیش دانشگاهی! یادش بخیر یک بار که آقای دکتر آمدند مدرسه برای سخنرانی موقع رفتن کفششان را ناظممان جفت کرد تا بپوشند. ناراحت شدند و برآشفتند که اگر این کار را باز بکنید دیگر اینجا نمی آیم!
تلویزیون نمی بینم ولی اگر به کلاس های درس اخلاق حاج آقا مجتهدی می رسیدم حتما می نشستم پایش!‏فرق داشت! با همه چیز! با همه کس‏!‏هنوز یادم هست: گفتند : انسان  متقی باید با خلق خدا مثل خدا رفتار کند. نه اینکه هر کسی بهش خوبی کرد به او خوبی کند!  گفتند جفا نکنید یعنی هر کاری که از دستتان برای کسی بر می آید انجام دهید! نه اینکه فقط بدی نکنید!


| نوشته شده توسط مجنون در دوشنبه 86/10/24 و ساعت 5:41 عصر | دلبرکم چیزی بگو به من که گرم هق هقم()
<   <<   6   7   8   9   10   >>   >
 
بالا