سفارش تبلیغ
صبا ویژن
 
 درست کمی قبل از شروع عشقبازی!

برایت زمین را غبارروبی کردم نیامدی!
از آسمان باران خواستم .ابر بارید.نیامدی!
روز خورشید را پیش کش کرد.نیامدی!
شب ، ماه ، سر سفره گذاشت. نیامدی!
ستاره ها تک به تک درخشیدند و هلهله راه انداختند. نیامدی!
خوب من ! تا کی ؟ مگر نگفتند مهربانتر از مادری، استوارتر از پدر، نزدیک تر از برادر و انیس تر از دوست!
آرام جان، تا کی گوشه چشمانم نم ناک غربت ندیدنت باشد؟
آرامش قدیمی! من فقط یک نگاه می خواهم از آسمان طوفانی نگاهت! مهمانم می کنی؟


| نوشته شده توسط مجنون در سه شنبه 86/10/18 و ساعت 5:53 عصر | دلبرکم چیزی بگو به من که گرم هق هقم()
 غدیر و علی و آقا!

آقای ندیده ام! راسته که می گن تاریخ تکرار می شه! حتی اگه مردم اون موقغ حضرت علی رو دیدن و ما شما رو نمیبینیم!
اون موقع هم علی 40 تا سرباز نداشت تا برای برقراری عدل قیام کنه و شما هم الان 313 یار ندارین تا ظهور کنین.
علی علم داشت به همه مصیبت هایی که بعد غدبر پیش اومد و شما هم همه سختیا و رنجایی رو که ما داریم می بینین!
علی سکوت کرد و گوشه نشین چون مردم خواستن و شما هم ظهور نمی کنین چون مردم باید شما رو از خدا رو بخوان!
علی معنای عدالت بود و شما عدالت وعده داده شده اید که خدا خودش هم منتظر اوست.
آقای ندیده ام! تاریخ تکرار میشه! ولی حتی اگه هزار بار هم تکرار بشه، ظهور یک باره  و بی شک نزدیک!


| نوشته شده توسط مجنون در شنبه 86/10/8 و ساعت 2:0 صبح | دلبرکم چیزی بگو به من که گرم هق هقم()
 مُنی

این روزها در حال گذرم از خودش به خودم!
دنیایم فرق کرده خیلی! خاله مصی می گه خوب حالی داری ! ولی راستش من ورژن جدیدی شده ام از آدمی که به هیچ کدام از گروههایی که تعریف می شوند نمی خورد! به قول جوونی آزاد از همه نسلها بیرون شده!
صدای آدمها این روزها خیلی موثر شده! و شعر و شعر و شعر!
و بغض که گاه می ماند و گاه بی هوا می شکند! حتی نمی فهمد اینجا کلاس بیولوژی دهان و دندان است یا لابراتوار!
هوایی شده ام!
زیاد!
زینب در حرم صاحب سلام است! خوشابحالش!
خاطره! سلام!

در حوالی غروب عرفه ای که گذشت بی آنکه.....// با صدای وحید جلیل وند و اشعار مرحوم سپهر! //و صدای محمد صالح علا که مهمان شده! و کتاب بینایی// و قلم! و قرص هایی که با زمستان زود زود تمام می شوند! و قلبی که زمستان به مزاقش خوش نیامده!

آقای ندیده ام!
من شهادت می دم که تو هر روز ، هر لحظه، نگاهم می کنی و من هر روز دلت رو می لرزونم با کارام.
ولی امشب فرق کردم! به حرمت عرفه پاک شدم! به لطف بخشش بی گناه!
آقای ندیده ام! دستمو بگیر، تا دیگه توی این دریای سیاه دست و پا نزنم! من می خوام مسافر نور بشم! دانش آموز پرواز!
معلم همیشه روزگار انتظار! این بار هم به من ارفاق می کنی تا دستم به ماه برسه؟!!!


| نوشته شده توسط مجنون در پنج شنبه 86/9/29 و ساعت 7:24 عصر | دلبرکم چیزی بگو به من که گرم هق هقم()
 حالی که نیست را حواله کنید!

 

 

                   


| نوشته شده توسط مجنون در شنبه 86/9/24 و ساعت 12:15 صبح | دلبرکم چیزی بگو به من که گرم هق هقم()
 روز ما !

میثم فکری در برنامه هفته پیش جوونی آزاد از شنوندگانش خواست بیانیه ای برای روز دانشجو بدهند!

این هم بیانیه:

دانشگاه مبدا همه تحولات است. امام خمینی (ره)
این جمله را دوباره بخوان.بار دیگر بلند بخوان.
تو هم مثل من، من هم مثل تو.چند صباحی از عمر تیزپایمان در هوای همین مبدا تحول سپری شد و در هوایش دم فرو بردیم و نفس برآوردیم.ولی بیا درست نگاه کنیم.متحول شده ایم حتما! اما به کدامین سو؟ با کدامین جریان؟ و شاید در جهت کدام باد؟
خودت هم می دانی که آن پیر دیر دم از کدام تحول می زد.
ما وارث این کشوریم.من و تو.قشر دانشجوی امروز و فرهیخته ی فردای کشوری که به گمانم باید مهد تحولات مهدوی باشد.یعنی باید بشود! و من و تو دراین میان... نتیجه گیری اش با تو و با من!
باید ایستاد.استوار و شکیبا؛با عزمی راسخ؛ فارغ از وابستگی؛از زنجیر.
دل نهاده در حصن حصین یقین و ولایت و ... آگاه!
آگاه از زمان و مکان که در زمانه ی پر فتنه پیشرفت و حرکت، حصول علم زمان و مکان سخت اما وظیفه ای ایست بس گران!
ولی یادت باشد من و تو در آغاز ایستاده ایم رو به فردا.پس بی ذره ای ترس پیش باید رفت و بر زمین و زمان تاخت تا فردا در برابر عهد دیروز شرمسار آن یگانه نباشیم.
اللهم ارنی الطلعه الرشیده و الغره الحمیده واکحل ناظری به نظره منی علیه و عجل فرجه.


| نوشته شده توسط مجنون در شنبه 86/9/17 و ساعت 9:2 صبح | دلبرکم چیزی بگو به من که گرم هق هقم()
 اندر احوالات کافه اندیشه!

اهالی و شنوندگان رادیویی موسوم به جوان، شخصیتی به نام دیدبان قرار شبانه را خوب به یاد می آورند. و وبلاگی به نام کافه اندیشه!
حتی من که خیلی دیر به شنوندگان قرار شبانه پیوستم هنوز یادم هست که سردبیر این برنامه منتقد بود و ریزبین! ولی مودب!
آشناییم با آقای یامین پور به شدت محدود بود! به یکی دو ایمیل و همان برنامه قرار شبانه محدود می شد!
ولی همان سه صفت پررنگ تر بود!
هر چند با برخی از نوشته های او کاملن موافق نبودم ولی یادم نمی آید که توهین میدیدم در صفحه ای به نام کافه اندیشه!
اما مدتی ست که این وبلاگ که پل ارتباطی بود بین سردبیر و شنوندگان قرار شبانه واگذار شده!

و من هر بار با خواندن مطالب آن حتی مجبور می شوم استغفار کنم! متاسفانه در پستهای این وبلاگ مدتی ست که توهین (نه انتقاد) موج می زند!
نه صدای من که صدای دوستان دیگری مثل آقای جواد زاده و ... هم درآمده!

به گمانم حالا فقط نمرود نیست که خود را رقیب خدا می داند! خیلی از ماها عادت کرده ایم که همپای خدا حکم بدهیم!
به گمانم ذکر برتری یک شخصیت می تواند به گونه ای باشد که به سایرین توهین نشود!
این که ما آخر هر نوشته ای نتیجه بگیریم آهای تو که قیافه ات مثل من نیست و مثل من فکر نمی کنی! آهای مدیر محترمی (کاش می نوشت محترم) که من از سیاستهایت خوشم نمی آید، تو حتما می روی جهنم! تو از بیت المال می خوری! و ال و بل! به نظرم یه کم از اعتماد به نفس کاذب آب می خورد!
دوست عزیز! یادم هست پای درس بزرگی بودیم که گفت: تقوا نمی گذارد انسان توهین کند! به گمانم دغدغه ی شما کسب تقوا باشد!حالا....
راستی لحظه ای فکر کرده ایم که ما هرگز حق قضاوت از روی ظاهر را نداریم! همان قیافه ی عجیب، همان لحن متفاوت از انواع مرسوم، همان فرقهای فیلمنامه جدید شاید از همه ما پیش افتد در ارائه ی آنچه ارزش است! کلیشه بد دردیست!
چرا همیشه با یک خط کش ترک خورده همه چیز را اندازه می گیریم!؟

فقط از خدای خودم می خواهم که من را و همه دوستان را هدایت کند!
 



| نوشته شده توسط مجنون در پنج شنبه 86/9/1 و ساعت 10:50 عصر | دلبرکم چیزی بگو به من که گرم هق هقم()
 گناه ما!

ای شروع شعر من در نام تو
لحظه ی پرواز من از بام تو
در حضورت عشق پیدا می شود
سنگ قلبم با تو صیدا می شود
ساقی میخانه ی عباد مست
رحم بنما و بگیر از من تو دست
این پریشی عاقبت شد سهم ما
کاش آید عشق تو در فهم ما
بارالها! این گناه از ما مگیر
دل و دیده هر دو در بندش اسیر
این خطا از جانب ما هم نبود
چشم زیبابین تو عقلم ربود
تا که روی مه رخ زیبا بدید
جامه خود را به دست خود درید
حال دیگر اختیارش پر کشید
از همان روزی که جامش سر کشید
اهل عالم گر که رسوایی بد است
وین تباهی در نظرها هم رد است
چاره ای دیگر برای ما نماند
عشق ما را تا جنون هر دم کشاند



| نوشته شده توسط مجنون در چهارشنبه 86/8/23 و ساعت 9:39 عصر | دلبرکم چیزی بگو به من که گرم هق هقم()
 کاش لحظه می ماند و خاطره می رفت!

 ببخش!‏این بار هم ببخش!
 نمی دانم چرا! ولی ببخش!‏دور شده ام!‏از تو از خودم!‏از همه آنهایی که بارها زنگ می زنند و اس ام اس می فرستند و جواب نمی دهم و نگران یا ناراحت می شوند! دور شده ام!
نه! تند نمی روم!‏باور کن! نه برایت می نویسم! نه حرف می زنم!‏حالا یکی دو ماهی هست که دیوار کنر تخت هم صدایم را نشنیده!
سرکار نرفتن خیلی بد است!‏خیلی!
نمی دانم چه می شود که اینهمه فکر جورواجور می آید تو همین نیمکره های چپکی می ریزد و راه نفس و اشک و صدا و ... همه را با هم می بندد!‏
ببخش این همه بی حوصلگی را ! که حتی با دیدن دوستان و خرید آن چیزهایی که دوست دارم و راه رفتن و دیدن کتاب فروشی ها و هر چه فکر کنی برطرف نمی شود!
گاهی اوقات که با تاکسی و اتوبوس می ایم خانه خیلی جلوتر پیاده می شوم و راه می روم!‏راه می روم!‏راه می روم! ولی فایده ندارد! می خوابم ولی فایده ندارد!
حوصله ندارم مضراب دستم بگیرم!
حوصله ندارم با مریضم بگو بخند کنم که استرسش کم شود!‏
حوصله ندارم جزوه بنویسم!
حوصله ندارم مقاله ای را که قول داده ام هفته ی پیش تحویل دهم تمام کنم و بدهم برود برای چاپ!
ببخش! که حتی سراغ خودم نمی آیم!‏
دوست داشتم حتی توی شکستگی های صورت و پروفیلاکسی آنتی بیوتیکی و تمهیدات گیر ثانویه ی آمالگام و میسینگ دندان دائمی و ری لاین دنچر بیمار پروتز کامل و پلاک ایندکس بیمار و بولتون آنالیز شمیم کوچولو گیر می افتادم!‏ولی این جوری نمی ماندم!
عزیز دلم! نبوده ی نیامدنی! حالا من بیشتر به وعده هایم بی وفایی کرده ام یا تو؟
خیالم راحت است که انصاف داری!
همین!
همیشه این خاطره ها می مونن
لحظه های رفته رو هم می خونن
خاطره ها، کاش گذر می کردن
لحظه ها اما که حذر می کردن!



| نوشته شده توسط مجنون در یکشنبه 86/8/13 و ساعت 11:55 عصر | دلبرکم چیزی بگو به من که گرم هق هقم()
 روزهای هفته ی بی قراری!

 

روزای هفته هر کدوم یه جوری
تاوون می دن برای از تو دوری
شنبه هامون هر چقدم کارین
فرارین از بس که تکرارین

یک شنبه انگار که توی ماتمه
هر کاری هم می کنه بازم کمه
دوشنبه می مونه همیشه وسط
ذکر اونم اسم شماس چون فقط

سه شنبه ها هوای جمکرانه
می خوان همه بیان به سمت خانه
توی دل چهار شنبه ها امیده
هوا پر از ابرای روسفیده

پنج شنبه هامون دوباره چشم به راه
نفس هاشون همیشه همراه آه
نمی دونم کی می رسه جمعه ای
نمونه روی این زمین غصه ای
خیلیا هستن که نمی خوان ماها
جشن بگیریم عیدارو با شما

ولی خدا خودش به ما وعده داد
سنگی نمونه برا اون روز شاد
که گرگای نامهربون بیشه
خورد(خرد) کنن باهاش دل یه شیشه
شیشه ی خوش بختی کل دنیا
سالم می مونه تو ی دست شما

خدا، خودت به حق آب و قرآن
برای اون سحر بده یه فرمان
تا که همه غصه هامون تموم شه
حرف همه ختم به یک کلوم شه:
بالاخره حسرت ما سر اومد
آقامون از غربتشون در اومد


4 آبان 86


| نوشته شده توسط مجنون در شنبه 86/8/12 و ساعت 5:0 عصر | دلبرکم چیزی بگو به من که گرم هق هقم()
 سه شنبه ی ماتم

نمایش تصویر در وضیعت عادی

حالا دوباره  اون شده یه مهمون
میون چشمک ستاره بارون

دستای آسمون شده یه آغوش
ولی زمین نمی کنه فراموش
شعراشو هیچ لحظه ی این روزگار
جوونه می زنه به یادش بهار

نمی دونم سه شنبه ها پس چرا؟
باز شدن برای من معما
سه شنبه ی تب زده ی فاصله
سر اومد از دست تو این حوصله

باز، تو یاد آور غربت شدی
باز، تو فاعل واسه ی تب شدی!
سه شنبه انگار از تموم عالم
طلب داره اشک زیاد و ماتم

برو سه شنبه ی سیاه تقویم
شدیم جلوی تو دوباره تسلیم
این دفعه تو یه پادشا رو بردی
قیصر حرافا و گلارو بردی

سه شنبه بغض امونمو بریده
بی رحم تر از تو زمونه ندیده
سه شنبه چرا تلخ و بی حوصله
سه شنبه چرا این همه فاصله!




| نوشته شده توسط مجنون در پنج شنبه 86/8/10 و ساعت 10:53 عصر | دلبرکم چیزی بگو به من که گرم هق هقم()
<      1   2   3   4   5   >>   >
 
بالا